سلام
حدود سه هفته ای نبودم . این دفعه خیلی طاقتم زیاد شده بود. شاید هم .....
اصلا حوصله ندارم ولی خوب گفتم بیام بنویسم بلکه خوب بشم.خوب که بودم بهتر بشم.
توی خوابگاه بد نیست. با اینکه ما توی سوییتی که داریم حموم و دستشویی و آشپزخونه داریم و هیچ سختی نمی کشیم ولی خوب آخرش هیچ جا خونه خود آدم نمیشه.
توی خوابگاه اتفاق خاصی نمیفته . یه شب بساط بزن و بکوبه یه شب بساط گریه و زاری و دیونه بازی.
به قول یکی گفتنی یه مشت دختر دیونه که خودشونو مچل یه مشت پسر کردند.
هر موقع هم بخواند حرف بزنند میرند تو حموم یا پشت اپن آشپزخونه.
وقتی دوستام یا خونواده ام بهم زنگ میزنند منم مجبورم از دست سر و صداشون برم تو حموم اون موقع میگند وای تو هم حمومی شدی . میگند کافر همه را به کیش خود پندارد.
پنج شنبه اون هفته هم با یکی از همکلاسیام به اسم سیما رفتیم یزد. جاتون خالی خیلی خوش گذشت.
باغ دولت آباد خیلی خوشگل بود . یه توریست خارجی هم کلیک کرده بود رو منو هی می خواست از من عکس بگیره. هی با چشماش اشاره میکرد که یعنی ازت عکس بگیرم. نمی دونم از چی من خوشش اومده بود. خلاصه من مثل یه بچه خوب سرمو انداختم پایینو نگاش نکردم بعد هم اومد جلوی پام ایستاد ولی باز من سرم پایین بود. دوستم میگفت از دستش دادی.
بعد به محله فهادان که بافت قدیم یزد هست رفتیم بعد سر این لهجه خوشگل که منو سیما داشتیم با یکی از همشهریان گرامی به اسم کیارش آشنا شدیم و یه نیم ساعتی در مورد یزد و آدماش و درس حرف زدیم.بچه اصفهان بود ولی واسه کار و درس یزد بود.فکر بد نکنید خدا را شکر از من چند سالی کوچیکتر بود .
تا یکشنبه اصفهانم و دفعه بعد اگه عمری بود وسط خرداد برمیگردم.
پ ن :به شدت دلم یه مشهد میخواد چون خیلی دلم گرفته. دلم یه محرم میخواد تا باهاش درد و دل کنم یکی که بدونم کاری از دستش برمیاد.می دونم الان میگید خدا که هست ولی خوب گاهی آدم به یه واسطه نیاز داره شاید اون نازتو پیش خدا بخره.
پ ن :وقتی می بینم اینقدر واسه خونواده ام عزیزم چه نیازی هست که پیش آدمایی که نمی شناسم عزیز باشم.
پ ن:راستی وبلاگم دو سالش شد.