تبليغاتX
تبسم بهار
تبسم بهار
اگر تنهاترين تنها شوم باز خدا هست او جانشين همه نداشتنهاست
قالبهای وبلاگ تماس آرشیو صفحه نخست
  نامه ای سرشار از محبت!!!!!!     یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388-17:47-تبسم   

سلام

نمی خواستم دیگه پست بذارم چون فردا صبح دارم میرم ولی دیگه سعید پسر خواهرم اون دفعه واسم یه نامه نوشته بود که بد نیست واسه یادگاری و هم واسه اینکه شما به یه فیضی برسید بذارم

به نام خدا

این نامه را زمانی می خوانی که دور از شهر خود و در شهر میبد به سر می بری.از دور ما را ببوس که وظیفه توست.

دلمان برای تو عمرا تنگ شود و از دوری تو بسیار دل شادیم. اینجا کسی به فکر تو نیست تو هم به فکر ما نباش و به فکر تور انداختن یک پسر میبدی باغدار و پولدار باش که توانا بود هر که دانا بود.

(عکس یه قلب که تیرخورده کشیده بود)

اشتباه مکن این قلب ما نیست از دوری تو بلکه قلب فلک زده ای است که نمی دانم کیست ولی کفشه کهنه در بیابان نعمت است.

کاری نداری بری یه گوشه ای بمیری.پسر خواهر خوشگل و نازت سعید .........0935

شماره ام را که خودت داری برای تو ندادم بده به  کل دختران خوابگاه زیر 18 سال.(قربانم)

 پ ن:این نامه را نوشته بودند ولی این دفعه همه زنگ زنگ که پاشو بیا.معلوم شد که اصلا دلشون واسه من تنگ نشده.داشتن از نبود من دپرس میشدند.

 تنبلی:این دفعه فقط خوابیدم انگار اونجا من میرم بنایی بماند که بسیار لاغر کردم.مامانی میگه من نمی دونم اونجا شما چیکار می کنید .بابا غربته دلتنگی داره.

 ملتمسانه:دعا کنید کارای انتقالیم جور بشه.

 نکته:آهان امشب می خوام  مرغ بپزم می دونید من 4 هفته اس مرغ نخوردم. خوب واسه همینه لاغر شدم.

 کنایه:کسایی که تبسم خونشون پایین اومده بود بد نبود جمعه و شنبه که بیکار بودند یه سر میزدند بله خانم مهندس اطلس با شمام.

 خوب خیلی دوستون دارم مواظب خوداتون باشید منم مواظبم.می دونم شما هم دلتون تنگ میشه ولی باید تحمل کنید 13 خرداد اصفهانم.(هنوز نرفته میگم کی من اینجام)

 


لینک به نوشته  |   
 
  میگذرونم     شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388-1:27-تبسم   

سلام

حدود سه هفته ای نبودم . این دفعه خیلی طاقتم زیاد شده بود. شاید هم .....   

 اصلا حوصله ندارم ولی خوب گفتم بیام بنویسم بلکه خوب بشم.خوب که بودم بهتر بشم.

توی خوابگاه بد نیست. با اینکه ما توی سوییتی که داریم حموم و دستشویی و آشپزخونه داریم و هیچ سختی نمی کشیم ولی خوب آخرش هیچ جا خونه خود آدم نمیشه.

توی خوابگاه اتفاق خاصی نمیفته . یه شب بساط بزن و بکوبه یه شب بساط گریه و زاری و دیونه بازی.

به قول یکی گفتنی یه مشت دختر دیونه که خودشونو مچل یه مشت پسر کردند.

هر موقع هم بخواند حرف بزنند میرند تو حموم یا پشت اپن آشپزخونه.

وقتی دوستام یا خونواده ام بهم زنگ میزنند منم مجبورم از دست سر و صداشون برم تو حموم اون موقع میگند وای تو هم حمومی شدی . میگند کافر همه را به کیش خود پندارد. 

 پنج شنبه اون هفته هم با یکی از همکلاسیام به اسم سیما رفتیم  یزد. جاتون خالی خیلی خوش گذشت.

باغ دولت آباد خیلی خوشگل بود . یه توریست خارجی هم کلیک کرده بود رو منو هی می خواست از من عکس بگیره. هی با چشماش اشاره میکرد که یعنی ازت عکس بگیرم. نمی دونم از چی من خوشش اومده بود. خلاصه من مثل یه بچه خوب سرمو انداختم پایینو نگاش نکردم  بعد هم اومد جلوی پام ایستاد ولی باز من سرم پایین بود. دوستم میگفت از دستش دادی.

 بعد به محله فهادان که  بافت قدیم یزد هست  رفتیم بعد سر این لهجه خوشگل که منو سیما داشتیم  با یکی از همشهریان گرامی به اسم کیارش  آشنا شدیم و یه نیم ساعتی در مورد یزد و آدماش و درس حرف زدیم.بچه اصفهان بود ولی واسه کار و درس یزد بود.فکر بد نکنید خدا را شکر  از من چند سالی  کوچیکتر بود .

تا یکشنبه اصفهانم و دفعه بعد  اگه عمری بود وسط خرداد برمیگردم.

 پ ن :به شدت دلم یه مشهد میخواد چون خیلی دلم گرفته. دلم یه محرم میخواد تا باهاش درد و دل کنم یکی که بدونم کاری از دستش برمیاد.می دونم الان میگید خدا که هست ولی خوب گاهی آدم به یه واسطه نیاز داره شاید اون نازتو پیش خدا بخره.

 پ ن :وقتی می بینم اینقدر واسه خونواده ام عزیزم چه نیازی هست که پیش آدمایی که نمی شناسم عزیز باشم.

پ ن:راستی وبلاگم دو سالش شد. 


لینک به نوشته  |   
 
  من نرفته بودم که بخوام برگردم فقط یه کم به خودم استراحت دادم     چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388-1:44-تبسم   

سلام  حالتون خوبه؟

می دونم الان لنگه کفشاتون دستونه ولی خوب خودتونو کنترل کنید.

دلم واسه همه تنگ شده . البته به اونایی که خیلی دوسشون دارم که سر زدم و می زنم حالا چه بی نظر چه با نظر.

آخرین پستم توی مهر ماه بود. حدودا 8 ماه هست. بعد از آخرین پستم جاتون خالی یه مشهد رفتم که خیلی به دلم چسبید. تا حالا این جوری با امام رضا حرف نزده بودم.

بعد از اون هم ترم پیشرفته فرش رفتم و بعد فهمیدم دفترچه های کارشناسی اومده و نصفه کلاسو  رها کردم. نشستم در 2 ماهی که به کنکور داشتیم حسابی خوندم . البته باید اضافه کنم که واسه کارشناسی حسابداری. 

 آخه می دونید که کاردانی من نرم افزار بود. دیپلمم هم ریاضی فیزیک .

فکر کن من چه مخیم خودم خبر ندارم.. البته من حسابداری کلاس آزاد می رفتم و نا بلد نبودم که این کارو کردم. نگین این چه آدم  بی گدار به آب زنیه.

خدا را شکر موفق شدم ولی خوب میبد یزد. تا جایی که بشه آخر هفته ها  یا دو هفته یه بار میام خونه .

توی خوابگاه با ۵ تا از بچه های گل اصفهان هم اتاقم . بهتره بگم سوییت. چون خوابگاه ما سوییت مانند هست.

زود دلم تنگ میشه. خیلیا بهم میگن نی نی یا لوس ولی اصلا این نیست.

حالا بماند ....

این چند وقت هم از خواستگاران با حال کمال بهره را بردیم ولی همچنان سنگر را حفظ نمودیم و نگذاشتیم کسی به محفل تنهاییمان وارد شود.

دلیل پست نزدن های این چند وقت هم مزاحمی بود که داشتم و حرف های چرتی که میزد. مثلا اینکه من با فلان و ب نویس تیریپ لاو برداشتمو توی این دنیای مجازی مزاحم دیگران میشم و قصدم از و ب نویسی ..... است. بهتره نقطه چین نقطه چین بمونه.

ولی خوب مزاحم جان دستت درد نکنه باعث کار خیر شدی. عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد.

خلاصه مخلص همه هستیم. می دونم خیلی بد نوشتم . انگار جمله بندی اصلا از یادم رفته.

 پ ن: میام می نویسم ولی کم  می تونم بیام نت. از خاطرات خوابگاه هم حتما  میگم .

 دوستون دارم یه دنیا


لینک به نوشته  |