تبليغاتX
تبسم بهار
تبسم بهار
اگر تنهاترين تنها شوم باز خدا هست او جانشين همه نداشتنهاست
قالبهای وبلاگ تماس آرشیو صفحه نخست
   مجتبی دائي شده     پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387-1:53-تبسم   

سلام

يه تولد كه خيلي از ساعتش نميگذره اتفاق افتاده

يه ني ني خوشگل كه چند وقته داييش منتظرش بوده و دلش مي خواسته زودي به دنيا بياد در روز 29 مرداد 1387 در ساعت 12:45 پا به اين دنياي بزرگ گذاشت. خوش اومدی خانومی

قدم نو رسيده مبارك

 

ني ني دائي مجتبي

خيلي اين دايي براي اسم اين بچه مصيبت كشيد هر بار از من و خيلي هاي ديگه راجب به اسم دختر نظر مي خواست ولي خوب فكر كرده بود ني ني مال خودشه و هي براي خواهرش اسم رديف مي كرد.

منم بهش گفت اگه زيباترين اسم را براي بچه بگذارند ولي زيبا ادا نشه اون اسم زشت ترين اسمه.

الان كه ديگه توي دلش دارند قند آب مي كنند . از بس خوشحاله.

انشا ا.. ني ني بعدي ني ني خودشون . اميدوارم پسر باشه تا دختر عمه اش بي شوهر نمونه. اشكال نداره دختر از پسر بزرگتر باشه. ديگه دوره ما كه اينه كه دوره اينا بدتره.

باز هم تبريك ميگم دائي شدنتو . اميدوارم دائي مجتبي هميشه خوشحال باشي .

از طرف ما به خواهرت تبريك بگو .  


لینک به نوشته  |   
 
  اعتراف نامه     سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387-0:3-تبسم   

سلام چه خبرا چه مي كنيد؟ خوش گذشته؟ دو ماه تابستون رفت و ما همچنان چسبديم اين اصفانو گرفتيم.

فكر كنم براي بعد ماه رمضون يه مشهد بريم اليته بدون اقايون. ما كه اقا نداريم و هركسيو بخوايم بريم هم بدون اقا مي بريم.فعلا كه 5 تا جور شدند .من و مامان و ثنا و سعيد و خواهرم . به اون خواهرم ميگم بيا ميگه شوهرم گناه داره . ثنا هم گفت كه من نمي دونم اين مردا كه زناشون ميمرند چه كار مي كنند.

همه:    خواهرم هم گفت نترس ميرند يه زن ديگه ميگيرند.

خلاصه بحث مشهد و مسافرت مجردي كشيده شد به ازدواج دوم و اينكه آقايون چه كار مي كنند .همه اش تقصير اين ثنا بود با اون نظريه دادنش.

شما ها تا حالا ديديد من به كسي ابراز علاقه كنم. آقا يكي اومده با اسمي كه به شكل نقطه بوده براي من نظر گذاشته كه من خيلي تابلو به فلاني ابراز علاقه مي كنم.

اخه خانم يا آقاي نقطه عزيز من كه قربون صدقه اين دوست وبلاگي نرفتم . نمي دونم چي گفتم كه شما اين فكرو كردي. به قول يه دوستي مي گفت خوفناك تر از تو جايي نديدم. واقعا خيلي برام خنده داره . من اگه هم از كسي دفاع مي كنم يا حرفي مي زنم مي خوام مشكلات به زودي حل بشه. همين .

 تازه اش به من گفته مي بينم كه چند وقت ديگه پشيمونم. حالا انگار من با اين طرف قرار گذاشتم رفتم زاينده رود. بابا اين دوست وبلاگي خيلي بزرگتر از منه و تازه نزديك به 20 ساعت شهرشون با من فاصله داره . من ديگه خيلي شانسم زياده .

 پ ن : امشب يه نامه اي به دستم رسيد بابت يه موضوعي كه يه جورايي اعتراف نامه بود. خيلي دلم گرفت از اينكه آدمها چقدر مي تونند پست باشند . كاش اون دوستو مي ديدم و بهش مي گفت من از طرف اون از تو معذرت مي خوام.

نامشو براي هميشه پيش خودم نگه ميدارم . حدود 4 صفحه اس شايد روزي متن نامه را توي وبم زدم.

بعدا نوشته شد:

این هم اعتراف نامه

 شب تولد امام زمون كه اين اعتراف نامه را مي نويسيم وسوسه هاي شيطان و شرايط زندگي باعث ميشه كه بعضي از آدما شر بشوند يكي از اونا من هستم از سن 13 سالگي يتيم شدم ماردم منو با 5 خواهر و برادر ديگه به سختي بزرگ كرد با كار كردن تو خونه اي مردم . بالخره من كه بزرگتر شدم به اين در و اون در زدم براي كار پيدا كردن غير از كارهاي پادوئي توي مغازه هايو كارهاي كم مزد بايد به يه كار خوب پيدا يه در امد بالاتر فكر مي كردم تا بتونم به جاي سرپرست خانواده باشم خونه ما همون دور و بر خودتون همت و اينا بود بگم خرابه بهتره ا خونه اما شرايط سخت نتونسته بود از كمك به ديگران يا گرفتن دست كسي من را باز كنه به هر شكلي بود يه كاري را جور مي كردم اما تو اين مسئله شانس نداشتم به مشكلي بر مي خوردم و اون كارو خيلي زود از دست ميدادم مثل هر جواني ديگه ما هم ازدواج كرديم و خدا به ما يه پسر داد حالا مشكلم بيشتر شده بودمسئوليت زن و بچه را هم داشتم متاسفانه زنم پر توقع بود و هر روز بايد با دعوا و دادو قال از خونه بيرون مي زدم تا اين كه تو بيكاريم يكي از دوستام گفت تو يه كارخونه كاري برات سراغ دارم ولي سخت استخدام مي كنند. گفتم اميد به خدا اگه قسمتم باشه جور ميشه براي استخدام اومديم و فكر مي كردم يه روزنه اميدي به زندگيم تابيده بود اميدوار شده بودم كه اين كار شدني وقتي از كارگزا شنيدم كه تو برام زدي و پيش مدير خود شيريني كردي نمي دونم از چي من خوشت نيومد و مانع از استخدام من شدي .حالا به خاطر آوردي من را يادت امد همون موقع كينه ات را به دل گرفتم و به فكر تلافي افتادم زنم كه دنبال بهونه بود بيكاري من را خوب موقعيتي دونست و از من جدا شد.تنها پسرم را هم از من جدا كرد حالا دوباره بيكاري يه خانواده پر جمعيت و مسئوليت من غصه ي جدائي پسرم همه و همه من را به منجلاب اعتياد كشوند يك سال عمرم به فنا رفت تا اينكه به همت دوستام ترك كردم و دوباره روي پاي خودم ايستادم چند بار همون شروع كار بهت زنگ زدم كه بگم يه نه گفتن تو من را به چه روزي انداخت شايد نه گفتن تو بهانه اي بودبراي به وجود امدن همه مشكلات من ولي من تو را مقصر ميدونستم گفتم شايد باشنيدن سر گذشتم و مشكلاتي كه بعد از اون مسئله برام پيش امد تحت تاثير قرار بگيري و با نفوذي كه داري اين بار كمكم كنياما هر بار تلفنت را قطع ميكرديمن را جري تر ميكرديبراي اينكه از يه راهي انتقام بگيرم به كمك دوستام شروع به تعقيبت كردم بارها از ترمينال تا كارخونه از كارخونه تا دفتر شاهپور تا درواز شيراز تا هرجا كه بگي دنبالت بودم زندگيم شده بود همين. تو رفت و امد هاي كارخونه متوجه شدم كه با يه خانوم ارتباط داري بعضي از ملاقاتهاي تو اون خانوم را در كنار رودخونه،كنار جاده ميديدم هنوز با اون ارتباط داشتي يه روز كه تعقيبت مي كردم با يه خانم ديگه ملاقات كردي و بعد از اون چند باري شاهد رفت و امد شما ميشدم هتل خاتون، هتل شه عباس،باغ گلها كه تونستم تو اون محيط باز يه چندتا عكس بگيرم كه برات فرستادم تو چطور مي توني همزمان به چند نفر ابراز علاقه كني وقتي ديدم به خواستگاري رفتي و فهميدم مي خواي زن اختيار كني ديدم فرصتي بهتر از اين نيست با همكاري رفقام شروع كرديم . وقتش بود دق و دلم را سرت خالي كنم اول به خانواده همسرت زنگ زدم كه تحقيق كنيد نميدونم چقدر حرفاي منو پذيرفتند متوجه شده بودم كه سمتت را بيشت از اوني كه تو كارخونه هستي همه جا مي گويي گفتم در مورد كارش تحقيق كنيد بعد از اون خانواده ها خواستم عليه ات شكايت كنند تاروز جمعه كه زنگ زديم خونهشما و حرفايي كه ديگه نمي خوام تكرار كنم و باعث لرزيدن و آزار كسي بشم را به دوستم گفتيد و چون خيلي بد وبيراه به او گفتيد عصبي شده بود و خريت كرد و همون موقع به اون ها زنگ زده بود و به هر حال با كم و زياد گفته بود اما وقتي لرزيدنشون را پشت تلفن متوجه شده بود و اين كه حواله شما و ما را به حضرت عباس مي دادند وقتي به من گفت پشتم لرزيد چكار مي كنم به چه قيمتي دارم از بنده ناچيز تو انتقام ميگيرم من هر سال در حد توانم شب تولد امام زمان نذري مي دم هر چند كم باشه امسال از امام زمان خجالت مي كشيدم كه من بنده پست براش نذر بدم بخاطر همين عهد كردماين عذر نامه را بنويسم و به دخترهايي كه جاي خواهرهاي خودم هستند بگم منو ببخشيد كه اين حرفا از دهن رفيق من بيرون اومد و به پدر و مادرهاشون كه اينقدر لرزوندمشون بگم دست و پاشونو مي بوسم و بايد حلالم كنند از كسي كه همه چيزش زن و بچه ، زندگي و جواني و همه چيز را از دست داده و بداند كسي با نفوذ خود باعث اين همه بد بختي شده حق بدهيد كه انتقام بگيرد حتي دست و پاي پدر خودت را هم مي بوسم و حلاليت مي طلبم ولي پدرت اين قدر فحش و نا سزا بارم كرد . تو اين مدت چه خودم چه هركدوم از دوستام كه زنگ مي زدند كه فكر كنم شرمنده ما هم باشه يك بار پشت گوشي بهش گفتم فكر مي كني با فحش دادن چيزي درست ميشه . اميد اقا دادا يه وقتي ادم نمي دونه با يه حركت يه كاري يه عملي باعث ميشه يه عد هاي از نون خوردن بيافتند يه كساني دلشون بشكنه يا چشم كسي را گريون كنه شايد من يه كارگر باشم و تو يه مهندس اما تو اين عمري كه كردم متوجه شدم انسانيت و شرف و مردانگي كاري به مدرك جاي زندگي و اسم و رسم آدما نداره همونطور كه من شهامت و مردانگي را دارم كه بگم اشتباه كردم نبايد به خاطر انتقام شخصي خانواده هاي ديگر را اذيت مي كردم به قول خودت تو اين بازي يه من كم ميارم يا تو . شايد حق نداشتم دختر هاي مردم را تعقيب كنم و آدرس و تلفن هاي اونها را به دست بيارم شايد حق نداشتم كه براي آنها ناراحتي درست كنم اما مجبور بودم براي رسيدن به هدفم عليه تو مدارك جمع كنم . حالا به خاطر اينكه حداقل من را ببخشيد اين معما كه چه كسي با چه هدفي و چرا دارد اين كارها را مي كند باز مي كنمو اين اعتراف نامه يا عذر نامه ، تقصير نامه هر چه مي خواهيد اسمش را بگذاريد براي هر 4 خانواده مي فرستم. چوب خدا صدا ندارد يعني اين كه خنجر زدي امروز خنجر مي خوري . گفتن اي حرفها براي اين بود كه كه خد از سر تقصيرم بگذرد و راه دوري را كه در پيش دارم براي من به خير كند موقعيت كاري خوبي برايم فراهم شده هر چند راه دوري است و بايد خانواده ام بدون سر پرست باشند اما چون حقوق خوبي دارد و با داشتن سه خواهر دم بخت مجبورم بروم نميخواهم مثل اين يك سال و هشت ماهه عمرم به هدر رود به دنبال سرنوشتم مي روم اما مطوئن باش خدا و روزگار داد مظلومان را از ظالمان ميگيرد . سعي كن به جاي اينكه دست كسي را بگيري به نامردي رها نكني از همه كساني كه كه در اين مدت باعث آزار و اذيتشان شدم مي خواهم مرا ببخشند دلم نمي خواهد كسي مورد تهمت كسي قرار گيرد كه بار گناه من اضافه شود تا در راه طولاني كه در پيش دارم عاقبت به خيرشوم. اقا اميد دادا من و تو از جنس هم هستيم براي رسيدن به هدفمان به ناراحتي ديگران اهميت نمي دهيم پس نسبت به تو هيچ احساس گناه نمي كنم دوباره سراغي از تو مي گيرم اين بار از طريق ديگري. اما باز هم از همه كساني كه اذيتشان كردم مي خواهند مرا ببخشند. التماس دعا

 


لینک به نوشته  |   
 
  شعر عاشقانه     شنبه بیست و ششم مرداد 1387-12:55-تبسم   
سلام

عیدتون مبارک

مثل هميشه هيچ به روي خودت نيار! / اين بار هم نيامده بودي سر قرار

گفتي:اگر که عاشقي ، کو نشانه ات ؟/من عاشقم نشان به همين قلب بي قرار

بر روي ريل هاي زمان خيره مانده ام / شايد تو را بياورد از راه، يک قطار!

حرف دلم عصاره ي اين چند واژه است: /  تا کي شکست، خرد شدن، بغض، انتظار

تقويم ها نبود تو را ناله مي کنند / در سالهاي سکوت و بي روح و مرگبار

تقويم، بي تو هر چه که باشد ، قشنگ نيست/فرقي نمي کندچه زمستان و چه بهار

حتي تمام فلسفه ها بي تو مبهم اند / مرزي نمانده بين جهان، جبر، اختيار

دنيا پر است از همه ي چيزهاي شوم/ از هر چه اتفاق عبث، تلخ، ناگوار

از زندگي به شيوه ي حيوان، ولي modern/ يعني که کار، پول، هوس،کار،کار،کار

از ism هاي پر شده از پوچ پوچ پوچ/ از طرز فکرهاي طرفدار انتحار

از هرچه ريشه اش به حقيقت نمي رسد/ از ماسک هاي چهر ه نما، اسم مستعار

از جنگ هاي خانه برانداز و بي دليل /از قتل عام، بمب، ترور، چوبه هاي دار

دنيا شبيه بشکه ي باروت، شب به شب/ نزديک مي شود به عدم، مرگ، انفجار

يعني که مي رسي و جهان پاک مي شود/از هر چه جسم فاسد و اشباح نا به کار

آن وقت، با دو دست خودت پخش مي کني /در بين تشنگان جهان، سيب آبدار

حرف دلم عصاره ي اين چند واژه است:/ تا کي شکست، خردشدن، بغض، انتظار؟

اين شعر اگرچه قابلتان را نداشته / آقا! فقط قبول کنيدش به يادگار

اصلا براي اين که بفهمم چه گفته ام /انگشت روي مصرع دلخواه خود گذار:

يک شعر عاشقانه که مي خواني اش، يا يک مشت درددل که نمي آيدت به کار.

پ ن : این پست به سفارش ثنا بود.

entezar


لینک به نوشته  |   
 
  هرچی دوست داری عنوانشو بذار     پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387-14:58-تبسم   

سلام

شنيديد ميگن اصفانيا آدرس دادنشون محشره؟

پريروز با خواهرم و مادرم بيرون بوديم . حدودا مركز شهر بود.

يه سمند كه يه سري مسافر نمي دونم كجايي توش بودند از من آدرس پرسيدند.

اونا:ببخشيد خانم منارجنبون از كدوم طرفه؟

من:بايد بريد غرب اصفان .

اهالي ماشينه همين طور به هم نگاه مي كردند .

من:خوب بايد بريد غرب اصفهان ديگه.

اونا:ببخشيد باغ پرندگان كجاست؟

من:بايد بريد ناژون.

اونا:دوباره به هم نگاه مي كردند.

من:بايد بريد سي و سه پل از اون طرف بريد ناژون.

مرسي خانم.

مريم:اخه اگه مي دونستند غرب اصفهان و نمي دونم ناژون كجاست كه از تو نمي پرسيدند

خيلي بود همين هم بهشون گفتم .

خوب يه كلمه بگو نمي دونم.

مي دونم ولي نمي تونم آدرس بدم.

فكر كنم اهالي ماشين حسابي چيزم گفتند. نوش جون خودشون .

اصفان حسابي شلوغ شده . ديگه باید ما بريم بيرون تا مسافرا بياند تو اصفان.

 

ديروز ثنا گير داده كه بيا من و تو بريم دوبي . مادرش كه خواهر بزرگم بشه ميگه منم باهاتون ميام.

ثنا: نخير . ما مي خوايم تنها بريم.

خواهرم: بيخود . من بايد بيام شما دست از پا خطا نكنيد.

من: اخه دوبي هم شد جا.

ثنا: بيا بريم بعد هم يه روز ميريم تو اين كافه هاش.

من: بيخود من نميام گفته باشم . راستي ثنا مي دوني اين عربا خيلي پولدارند؟

ثنا: اره ولي خيلي هوو داري.

جاسم كجا بودي؟ خونه خديجه.

من: نه من اصلا نميام. همين من و تو بايد بريم دوبي. ولمون كن.

بعد هم خواهرم باورش شده بود بود وقتي شوهرش اومده ميگه اين دخترا تنهايي مي خواند برند دوبي . شوهر خواهرمم ميگه بيايد بريد سوريه زيارت كنيد. دوبي ميريد منحرف ميشيد.

من و ثنا: ما اصلا پول نداريم. نميريم. يه چيزي گفتيم دور هم باشيم. ما را چه به دوبی

 

راز دار بودن خيلي سخت تر از اينه كه رازتو براي كسي بگي.

 

 


لینک به نوشته  |   
 
   اندر احوالات اتوبوس     سه شنبه پانزدهم مرداد 1387-16:3-تبسم   

سلام

 

ديشب در اتوبوس  بسی داشتم له ميشدم.

بماند كه در اين شلوغي مردم عين خيالشان نيست و درد و دل 20 سال پيش و غيبت مادر شوهر و همسايه طبقه پايين و بالا را مي كنند.

بعضي ها هم كه ديگر سنگ پايشان را گم كرده ا ند .

يكي ديگر انچنان به ادم تكيه ميدهد انگار به تخت پادشاهي تكيه زده.

ان يكي وسط اتوبوس وقت پيدا كرده دارد دست چپو راست رابه بچه اش ياد ميدهد .

ان پسره هم وقت دستش امده وبه دختري شماره ميدهد و دختر  هم  از چشم و ابرو امدن كم نميگذارد.

اتوبوس ترمز مي كند و همه روي هم مي ريزند . نمي دانم هر هر بعضي ها براي چيست.

همه از اين مدل ترمز كردن راننده دادشان به هوا ميرود ولي بعضي ها نمي دانم چه اتفاقي برايشان مي افتد كه انچنان خنده بي شرمانه اي مي كنند كه .......

در اتوبوس زده ميشود و يك سري به طرز فجيعي براي سوار شدن حمله مي كنند . راننده درب اتوبوس را مي زند تا به راه بيفتد تازه يكي از آخر اتوبوس كه نمي دانم ان موقع تا به حال در خواب ناز بوده داد مي زند اقا در عقب را بزن.

زنان ديگري هم كلاس مترويي كه در تهران سوار شده اند را بار مي گذارند كه اگر يك  بار سوار مترو شدي ان موقع ياد ميگيري كه حواست را جمع كني و سريع از اتوبوس پياده شوي.

انچنان به من كه در اتوبوس با گوشي همراهم صحبت مي كنم نگاه مي كنند كه به خودم شك

مي كنم كه نكند آن طرف خطي يك پسر باشد و من بي خبرم؟

پسري به پيرزني مي گويد اتوبوس براي ما جوان ها است و پيرزن مي گويد اتوبوس براي ما

پير هاست. اخر نفهميديم مال چه كسي است ؟

 تا ياد داشته ايم گفته اند  اتوبوس يك وسيله نقليه عمومي است.

 

پ ن : مي دونيد باهوش ترين آدم ها جاسوس ها هستند؟

چند شبه دارم كتاب ياداداشت هاي مستر همفر جاسوس انگليسي كه توي كشورهاي اسلامي جاسوسي مي كرده را مي خونم. خیلی خیلی برام جالب بوده.

 

 


لینک به نوشته  |   
 
  جبران پست قبل     جمعه یازدهم مرداد 1387-1:7-تبسم   

سلام

 يه خبر ناراحت كننده بهتون ميدم و اون اينه كه من هنوز زنده ام

ولي تو اين مدت مثه مرده همه اش ميوفتم اينور و اونور .

يه موقع ها ماماني ميگه نكنه تب داري ؟ چرا تو اينجوري شدي؟

تو وجودم يهو داغ ميشه . اگه يكي بهم دستش بخوره جيغم ميره بالا كه چرا شماها اينقدر داغيد ولي همه بهم ميگند تو يخ كردي.

خلاصه اين عزرائيله دور سرمان انگار تاب مي خورد.(خودمان را لوس مي كنيم)

اين چند وقت كه شوهر خواهر گرام به مسافرت و گشت و گذار تشريف برده بودند مسئوليت پسر و خانوم گرامشون بر عهده ما بود .

پريبشب با خواهرم و ثنا و سعيد و اينا رفتيم خونه همين خواهرم كه شوهرش رفته سفر اسمش مريمه.جاتون خالي تا 3 صبح حرف مي زديم و هر هر و كركرشون به راه بود.

تازه از بس حرف زدند پاشدند يه سحزي خورون راه انداختند.

مريم ميگه اگه شوهرم اومد بگيد همه اش من يه چشمم اشك بوده يكي ديگش خون.

ديگه فردا آخرين روز فراق هستش.

 

پ ن: دلم خيلي براي بچه هاي دانشگاه تنگ شده  آخه خيليا هم اصفهاني نيستند .

قراره مهندس بعد از اين اطلسيو ميگم يه وقت به ما بده با هم بريم دانشگاه به بچه ها هم بگيم بياند تا همديگه را ببينيم.

 

پ ن‌: عصريه يه پست نوشتم برق رفت جا دشمناتون خالي كه چقدر الفاظ زيبا نثارشون كردم .

 ديگه آبادشون كردم.

 

پ ن : دلم مي خواد يه جايي برم كه هيچ كس نباشه . چند وقت وصف حال من ابيات زيره

 اينكه تو روحت از جايي خبر نداشته باشه ولي خيليا دارند حرفتو به نا حق مي زنند.

حتي خوابي ببيني كه تعبيرش همين باشه.

رنجيده ام از خيل دورويان دغل باز

انديشه اين جمع بجز حرص و هوس نيست

آسوده گذاريد مرا با غم و دردم

چون گويمتان اينکه مرا کار به کس نيست

 


لینک به نوشته  |   
 
  باز هم هیچی نمیگم     جمعه چهارم مرداد 1387-2:20-تبسم   

سلام

 

دیشب یه چیزایی نوشتم ولی پاکش کردم . آخه دوباره زده بود به سرمبی خیال .

 

دوستون دارم

پ ن :يه جمله خسرو توي فيلم خانه سبز يادم نميره

با هم قهريم ولي حرف مي زنيم.

منم خيلي ساله كه با خيلي ها قهرم ولي باهاشون حرف مي زنم و دارم هنوز تحملشون مي كنم .

 

پن : توی پست بعد جبران می کنم

 

 


لینک به نوشته  |