تبليغاتX
تبسم بهار
تبسم بهار
اگر تنهاترين تنها شوم باز خدا هست او جانشين همه نداشتنهاست
قالبهای وبلاگ تماس آرشیو صفحه نخست
  یه روز دق آور ولی بعدش خوبه خووووووووووب     یکشنبه بیست و سوم دی 1386-0:22-تبسم   
سلام  به همه دوستاي گلم

ساعت ۹ صبح شنبه

بابا حوصله ام سر رفت آخه کی گفته وقتی برف میاد همه جا تعطیل بشه

منم که خدا را شکر خوابالو نیستم دلمم نمی خواد اصلا بخوابم دلم می خواد برم بیرون

من حوصله ام سر رفته

چرا هر جا زنگ می زنی همه خوابن خونه خواهرم زنگ می زنم میگه خوابیدم به دوستام می زنگم میگن خوابیدیم آخه ملت چرا اینقدر می خوابین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خداییش اگه این ایران مثه اروپا برف میومد کلا همه اش تعطیل بود هی می خوام حرف از سیاست نزنم ولی دیگه اعصاب برا آدم نمی ذارن . هی تعطیل تعطیل

تهران و بعضی شهرا که تعطیل بود صدا و سیما هم فکر کردن کلا همه جا تعطیله برنامه کودک ساعت ۲ انواع فیلمای سینمایی . بابا به خدا از دنیا عقبیم . چرا این دولت ایران نمی فهمه

امروزم امتحان داشتیم بعد این همه که خودکشی کردیم و خر زدیم حالا اومدن میگن تعطیله اونم تا کی تا اول بهمن .

من می خوام امتحان بدم(من همیشه ساز مخالف می زنم) خوب دارم از استرس این امتحانای کوفتی سکته می زنم. می خوام بدمشون راحت بشم.

الانم نیاز شدیدی دارم به بازار چون که یه پارچه خوشگل بگیرم و بدم خواهرم یه مانتو برام بدوزه

یه چیزه جالب خیلی همچین روح خبیثم حال اومد ها ها ها ها

به اطلس اس ام اس زدم که پس تو کجایی ما داریم میریم امتحان بدیم زودی با یه تاکسی تلفنی بیا

بعد زنگ زدم با حالتی که داشت سکته میزداااااااااااا

گفت کجایی گفتم ما داریم میریم دانشگاه پاشو بیا

وای خدایا چه با حال بود . ولی فهمید . بی ادب بهم گفت مرگ .

خیلی بی....

بعدم به من میگه برو بخواب حالت خوب نیست .

من نمی دونم این خسته نمیشه اینقدر می خوابه .

 الانه که نشستم پا کام بعدم به احتمال زیاد با بچه های داداشی بریم برف بازی . آخه من پایه بازی بچه ها خوب میشم البته اگه حسش باشه و اونا ماماناشون بهشون اجازه بدن .

یکی بگه مامانه خودتم بهت اجازه نمیده پس حرف تو دهن بچه ها ننداز.

دو ساعت بعد

خاله ام با پسرش و پسر دائيم با دخترش اومدن خونمون و كلي جاتون خالي بود

بعد با بچه هاي داداشي رفتيم يه آدم برفي ساختيم

 ماماناشون بشون اجازه دادن

 منم مامانم حواسش به مهمونا بود كه يواشكي جيم شدم.

مهمونا هم براي ناهار وايسادن و عصر با هم رفتيم تو جاده شهر كرد براي يه برف بازي دبش ولي خوب از بس سرد بود يه كم راه رفتيم ولي خداييش منظره هاش خيلي خوشگل بود و حسابي لذت برديم

برگشتني هم پسر دائيم وايساد دم بازار و من رفتم پارچه اي كه مي خواستما خريدم و اومدم

 البته در عرض ۱۰ دقيقه

خلاصه كلي حوصله ام از سر رفتگي در اومد و خوش گذشت و جاي همگي خالي بود

پ ن : اين پستو داشتم صبح مي نوشتم كه مهمونا اومدن ولي خوب اينجوريش كردم كه بگم اولش داشتم دق مي كردم ولي بعد با اومدن اينا خيلي خوب شد.


لینک به نوشته  |   
 
  یا حسین     سه شنبه هجدهم دی 1386-22:3-تبسم   

hossein


لینک به نوشته   
 
  سو تی هام     دوشنبه دهم دی 1386-23:2-تبسم   

سلام به همه دوستاي گل و گلاب

مي خوام از سوتيام بگم

يه بار تو دوران پيش دانشگاهي اومدم سوار تاكسي بشم و چون دوستم مي خواست سوار بشه من بايد مي رفتم جلوتر تا اونم بشينه

اومدم از صندلي راننده كمك بگيرم و دستما بگيرم و برم جلو كه يهو ديدم راننده داره چپ چپ نگاه مي كنه

ديدم عوض اينكه صندلي را بگيرم سر شونه راننده را گرفتم و دارم ميرم جلو

خدايش خيلي خجالت كشيدم و تا آخر دوستم بهم مي خنديد

از بس من خانوممو از كنار ديوار و سر به زير توي كوچه و خيابون راه ميرم يهو گامبي سرم خورد به كنتور گاز يه خونه .

از اين كنتور بزرگا كه ماله خونه هاي اپارتمانيه .

خودم بيشتر از خنده ريسه رفته بودم ولي بعد فحششون دادم كه چرا كنتور وسط كوچه بود(مامانم مي گفت وسط نبوده تو زيادي از كنارراه ميري)

يه بار كفش پاشه بلند پوشيده بودم بعد سره يه سرپاييني

آنچنان زمين خوردم كه كف دستام و سر زانوهام زخم شده بود

 ولي از خنده، خودما نمي تونستم جمع كنم

 

كلا من از اين آدمام كه به سوتياي خودم بيشتر مي خندم يا اگه مريض باشم يا يه ناراحتي داشته باشم با خنده و مسخره بازي نمي ذارم كسي از كارم سر در بياره الانم دارم سر يه موضوعي دق ميارم ولي نميشه به هيشكي هيچي گفت. برام خيلي دعا كنين.

پ ن : از ابراز حساسات بي حد و زيادتون توي پست قبلي كمال تشكرا دارم (واقعا غما توي چهره همتون ديدم(ارواح شكماتون))

پ ن:اطلس ميگه قند خونش افتاده ومي خواد كه من بپرم و منتظره كه حلواي منا بخوره.

پ ن: كلا عزرائيل زياد دور سره من اين مدت چرخيده تو رو خدا اگه كسي پارتي داره بيادبه ايشون بگه دست از سر كچل من برداره.

 

قربون همتون . يا حق

 

 

 

 

 


لینک به نوشته  |   
 
  مرگ در یک قدمی     جمعه هفتم دی 1386-7:18-تبسم   

سلام به همگي روز جمعتون به خير و خوشي وسلامتي

ديشب داشت اين وبلاگ بي صاحب مي شد!

ميگين براي چي؟؟؟؟؟؟؟؟

ديشب ساعت يك نصفه شب از سرفه شديد از خواب پريدم و نفس بالا نميومد خوبيش اين بود كه مادر خانومي هنوز نخوابيده . منم وقتي ديدم دارم خيلي سرفه مي كنم و نفس كم آوردم از اتاقم پريدم بيرون بلكه تو تنهايي نميرم .

ولي به خدا يه لحظه مرگا جلوي چشمم ديدم و گفتم الانس كه بميرم . از بس ترسيده بودم رنگم مثه گچ سفيد شده و ماماني بيچاره ا م نمي دونست چيكار كنه و هي مي زد پشت من .

ولي سرفه شديد توي گلوم پيچ خورده بود و نه سرفه ديگه مي كردم نه نفسم بالا ميومد صداي بد نفس كشيدنم هيچ وقت يادم نميره.

  ولي خدا را شكركم كم اروم شد (از سرفه كردن ديگه مي ترسم.)

 

به مرگ فكر كرده بودم ولي فكر نمي كردم اينقدر بد باشه . نه اينكه بد باشه ولي جون دادن خيلي سخته.

واقعا ادميزاد به يك دم و بازدم زنده اس و اگه اون نباشه فاتحه ات خونده اس.

خلاصه اينكه به قول قديميا عمرم به دنيا بوده وگرنه مرگ توي يه قدميم بود

توي پست قبلي كه عيدا تبريك گفته بودم يه نفر نظر گذاشته بود كه حالا كي تا اون موقع زنده اس كي مرده

اونم حرفي بود شايد واقعا معلوم نباشه كه من و شما ها تا چند ثانيه ديگه توي اين دنياي فاني هستيم.

 

خوب اينم از ما ، حالا كه بي تبسم نشدين و ميگم من زنده ام و و دارم خودما اصلاح مي كنم شايد فردا بازم مرگ سراغم بياد.

 

پ ن : اين مريضي من خيلي طول كشيد واين دفعه محشر كبرا شد.

نمي دونم واقعا نفرين و آه كسي پشت منه.کسی اگه از دسته من ناراحته بیاد بگه و منا حلال کنه.

پ ن : همتونا دوست دارم و عيدا بهتون تبريك ميگم.


لینک به نوشته  |   
 
  درس و کار و زندگی     یکشنبه دوم دی 1386-23:56-تبسم   

سلام به همه دوستاي گلم

 

درسام خيلي سنگينه و حوصله هيچ كاريا ندارم و حرصم ميگيره كه ميشينم مثه خر مي خونم ولي موقع امتحان همه اش از مغزم مي پره

امروز يكي از بچه ها مي گفت تبسم مشخصه خيلي علاقه داري و بيشتر از ما درساتم مي خوني ولي تو جواب دادن مشكل داري يا امتحاناتا ميگي خوب ندادم 

نمي دونم چرا اينجوريه من واقعا درس خوندنا دوست داشتم كه الانم دارم ميرم دانشگاه و واقعا هم دلم مي خواد كه از چيزايي كه مي خونم يه چيزي ياد بگيرم .

به خودم هم خيلي مي بالم چون نسبت به همكلاسيام كه از من كوچيكترن بهتر درس مي خونم و مشغله هاي الكي براي خودم نمي سازم و اگه ديدم دارم به يه چيزي پايبند ميشم نيست و نابودش مي كنم .

حالا شما به من بگين من چيكار كنم بعد اين بايد براي ليسانس بخونم و دلم مي خواد همين ترم هم قبول بشم . تو رو خدا بياين به من روحيه بدين و روش هاي بهتر درس خوندنا بهم بگين و بهم بگين چيكار كنم وقتي درس مي خونم حواسم پرت نشه .

تو اين چند روز بايد بشينم حسابي درساما بخونم و پروژه هاموكامل كنم.

 

پ ن : الان بچه برادرم كنارمه اومده داره بهم ميگه عمه برام كتاب داستان بخون . فكرشا بكن درس بخوني ، اپ بكني، يخ حوض بشكوني ، براي يه فسقلي كتاب بخوني و ...........

 

پ ن : حميده جونم امروز از كربلا اومده و حالا ايشا ا.. يه روز با مادر خانومي ميريم ديدنش. ببينم تونسته يه چندتا دوماد برا خودش و بقيه جور كنه. اگه اون آخرا چيزي موند يكيشونا برا من بذاره.

 

پ ن : بعد ار مدت ها قحطي عقد و عروسي  تو فاميل ،شنبه يه عقد افتاديم ولي اين استاد مدل سازي برا يكشنبه امتحان گذاشته اونم پايان ترم.(چون درس عملي هستش امتحانش زوده)

 

عيد غدير خم را پيشاپيش به همتون تبريك ميگم

 

از طرف يكي از فرزنداي پيامبر(ص) تبريكما قبول كنين. اين عيد براي ما ها كه از اولاداي پيامبر هستيم خيلي عيد بزرگيه . بچه هاي دانشگاه ازم عيدي مي خوان منم بهشون گفتم بياين خونمون به صرف ناهار ولي خوب ما عقد دعوتيم ونيستيم.(تعارف اصفاني)

حالا ايشا ا.. يه جوري از خجالتشون در ميام.

خيلي گلين همتونا دوست دارم. يا حق

 

 


لینک به نوشته  |