تبليغاتX
تبسم بهار
تبسم بهار
اگر تنهاترين تنها شوم باز خدا هست او جانشين همه نداشتنهاست
قالبهای وبلاگ تماس آرشیو صفحه نخست
  عزیز دلم مریضه     دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386-23:18-تبسم   

سلام به همگي چطوريد ؟

عزيز دل خاله محمدم مريض بود از روز جمعه بيمارستان بستري شد به خاطر يه ويروس جديد سرماخوردگي كه با (گلاب به روتون ) اسهال و استفراغ همراه بود روز شنبه من رفتم پيشش تا عصر يكشنبه كه با رضايت خودمون مرخصش كردند اول كه رفتم مانتو و روسريمو در اوردم (راحت هيچ مردي حق ورود نداشت )بعد  محمدم و بغلش كردم بوسيدمش بعد آروم آروم اخلاقش بهتر شد بعد رفتم رو تختش كنارش خوابيدم و براش يه كتاب داستان خوندم تا صبحم با مامانش پاشويش كرديم و ساعت 5 كه شد من ديگه داشتم غش ميكردم يكي از تختاي كناري خالي بود منم رفتم روش خوابيدم (اگه تو بچگيم تو بيمارستان بستري نشدم يه بار رو تخت بچه ها خوابيدم )

ساعت 7 خدمتكار اومده بود و به خواهرم گفته بود اين خانومو صداش بزنيد پاشه و يه چشم غره هم به من رفته بود خلاصه تبش اومد پايينو حالش بهتر شد. خدا را شكر الان يه كم بهتره ولي ميگن يه هفته اي طول ميكشه.

و اينكه من هر جا ميرن بايد پارازيتمو بندازم

اتاق ما روبروي دستشويي بود هر كي مي رفت دستشويي ميديديم به خواهرم گفتم چقدر اينا ميرن دسشوي تازشم هي ميومدند لگن ميبردند منم گفتم اونجا چه خبره هم ميارن هم ميبرن ؟؟؟؟؟؟؟

يه دعوا هم بپا كردم داشتم به خانومه كناري ميگفتم ما كه تسويه حساب كرديم چرا نميان سرم و از دست بچه باز كنند من نميدونم اين پرستارا چيكار ميكنن  كه اونم صداشو بالا برد و گفت : اصلا رسيدگي نميكنن خيلي رسيدگيشون بده كه يوهو سرپرستار بخش اومد تو اتاق و گفت: خانوم چه خبرتونه اينقدر غر ميزني و با خانوم كناري گلاويز شدند (باكمي اغراق) و حسابي به هم ديگه توپيدن منم مثه بچه مظلوما اون كنار وايسادم و گفتم خسته نباشيد خانوم پرستار مرسي خيلي زحمت كشيديد

چقدر اين جنس من جلبه . خدايا ببخشم .

 

`پ ن: چند وقتيه ظرفيتم براي شنيدن خيلي از ناراحتياو حرفا كم شده .دلم مي خواد بشينم يه بغل زار بزنم .

يهو ميزنه به كلم . خودمم نمي دونم چه مرضيمه . دلم نمي خواد با هيشكي حرف بزنم يا جايي برم

 دارم خيلي وقته با خودم كلنجار ميرم كه برم پيش يه روان شناس ولي اصلا نمي دونم به دكتره چي بگم.

بايد بگم آقاي دكتر من يهو خل ميشم و ميزنه به سرم ولي تو رو خدا منو نفرستين تيمارستان.

به قول رضا صادقي

يه دل ميگه كه بساز و بسوز سركن بي فروغ خو كن به دروغ اين عمر دو روز

 

به قول خودم كه هميشه و همه جا وبه همه كس ميگم :

بزن بر طبل بیعاری(بي خيالي) كه آن هم عالمي دارد

 

پ ن :به نظر شما من املاء چند ميشم . خيلي سعي كردم اين دفعه غلط املائي نداشته باشم.من دیگه نمیدونم این بیعاری درسته یا نه؟ژاله میگه اینجوریه

راستي اين حرث يعني چي؟؟؟؟؟؟؟

اميدوارم هميشه موفق و مويد وخوش و خرم و جينگول مستون باشيد

 


لینک به نوشته  |   
 
  مامانیم اومد     جمعه بیست و پنجم آبان 1386-14:57-تبسم   

سلام سلام سلام سلام

اول اينكه ماماني جونم از مشهد اومد با يه عالمه سوغاتي البته خيلي نيست و لي خوب همونايي هم كه هست خيلي خوبه از همه بيشتريش و كه خيلي دوس داشتم يه انگشتر شرف الشمس اورده كه خيلي نازه و همچين به دستم اومده كه نگوووووو

يكي ديگشم يه چراغ مطالعه از اين شارژيا كه خيلي نازه الانم كنارم ولي خاموشه چون الان روزه  ولي خيلي نانازيه به ميز كامپيوترم كه خيلي اومده

خدايي من تو اين مدت كه مامانم نبود اينقدر مثبت بودم كه نگوو .

يكي بهم گفت چيكار مي كردي كه مامانت نبود گفتم به خدا اون كار خلافايي كه مامانم بود و مي كردم تو اين مدت وقت نمي شد انجام بدم.

هنوز ماماني نيومده حساب كتاباي اين مدت صاف شد چون من چشم كه به پول ميفته دين و ايمونم و به باد ميدم . باورتون نمي شه من حدود 22 هزارتومن خرج كردم . به خدا هيچي هم نخريدم فقط يه 2 تا نون با يه كيلو سيب . اي مرده شور اين دانشگاه ببرن كه خرج رفت و اومدش  من و مي كشه . (البته تو اين خرجا كارت اينترنت هم بوده البته فقط يه دونه بوده)

بميرم ماماني هم بهم  زودي پولش و داد حسابمون صاف شد.

امشب خونه دايي جونم مهمونيم . هم جلسه فاميليه همم شامه خواهرم ميگه گفتن شام هم هست يه لقمه نون وپنيره منم گفتم مي خواستي بگي ما اين چيزا به معده مون نميفته. اخه نون و پنيرم شد شام. ميگه از اين تعارف اصفانيا بوده . حتما شام درست و حسابيه . بعد چند سال كه خودشونا كشتن و يه مهموني دادن

حتمي يه چيزه خوبي ميدن نه؟

من الان سالمم وتو اين مدت كه مامانيم نبود به قول معروف دست از پا دراز نكردم و يه بچه خوبي بودم كه نگوووووووووووووو .

پ ن : اينقدر از من غلط املائي نگيرين يه موقع ديدين اومدن تبسم و اين شكلي نوشتما طبصم

بعدشم حرص يهني آز و طمع ولي هرس اوني كه من ميگم درسته چون اين هرس از هراس  و استرس مياد

بابا اين انجمن نمي دونم چيچي خنگن شما هم به اونا نگاه مي كنيين

پ ن : واقعا من گلوله اعتماد به نفسم.

پ ن: خوب بسه اينقدر فحشم ندين. هرس نخورين. هر چي دوس دارين بگين . ولي از نظر من مرغ يه پا داره . من سر حرفم هستم . هرس درسته

خوش باشين. يا حق

 

 

 


لینک به نوشته  |   
 
  می گذره     یکشنبه بیستم آبان 1386-22:35-تبسم   

سلام سلام سلام حال شما؟ خوب هسته؟

اين چند شب كه همه اش ساعت 12 خوابيدم و هيچي نفهميدم .البته وقتي مي خواستم بخوابم يه چك كامل از سا لن تا توي كمدا را مي كردم كه يه موقع يكي قايم نشده باشه.

جمعه خونه ابجي وسطي دعوت بوديم . همون كه تو ماه رمضون اثاث كشي مي كرد. سور خونشونا دادن.

بعد مهموني اومديم يه تميز كاري حسابي كرديم و يه دوش گرفتيم و يه سري به دوستاي نتي زديم و خوابيديم. جاي دشمنتون خالي كه صبح كه برا نماز پاشدم اينقدر حالم بد بود و قفسه سينه ام درد مي كرد كه اصلا نفهميدم چه جوري نماز خوندم و سريع خوابيدم يه جورايي اشهد مم گفتم.

 اونقدر حالم بد بود كه مي گفتم خدايا من نميرم تو خونه تنها هيشكي نفهمه .لحافا كشيدم سرم و خوابيدم ولي وقتي پا شدم ديدم هنوز زنده ام .

كاري كه من فقط تو اين مدت كردم هي لباس شستم يعني تا امشب كه 5 روزه ماماني رفته مشهد من 3 بار لباس شستم .( بيچاره لباسشويي از دست من اگه نسوزه خيليه)

امروز يكي با يه شماره نا آشنا يه پيامك داد با عكس يه گل  و پايينش نوشته شده بود يه بوس بده

اين اطلسم كه اصلا اجازه نمي داد كه من گوشيم دستم باشه و مي خواست بدونه كيه . هرچي من ميگم ول كنه اشتباه شده ول كن نبود

تا اينكه گوشيا با زور گرفت و ما پيام داد كه شما فكر نمي كني پيامتونا اشتباه دادين؟

طرف: نه عزيزم . درسته درسته.

ما: اگه ميشه تماس بگيرين.شما؟

طرف:اگه ميشه تو تماس بگير جيگر

ما: اوني كه فكر مي كني ما نيستيم . برو يكي ديگه را بچسب

طرف: ولي من تو را مي خوام

منم كه ديگه از دست اطلس و اين طرف ناشناس هرسم گرفته بود و با گوشي ساناز زنگ زديم كه ببينيم كيه كه متاسفانه يه زن جواب داد و اطلس گفت من با استاد فتحي كار دارم . من خانم آريا هستم.

 و اون خانوم گفت اشتباه گرفتين.

وقتي ديديم خانومه با دلي شكسته و پر از درد و دماغي سوخته پيام داديم كه اگه استاد فتحي اومد بگين با خانوم آريا تماس بگيره كه

 طرف جواب داد فكر نمي كني كه خانوم آريا رو دست خوردي.

منم ديگه همچين آمپر چسبوندم و گفتم ول كن اطلسي . يه موقع فاميله مي خواد ببينه من مامانم نيست چند مرده حلاجم  و ديگه جواب ندادم

تا اينكه ساعت 7 شب با تلفن خونه زنگ زدم و ديدم كه آبجيم گوشيا برداشت و حسابي چرتم پاره شد. خلاصه يه چند تايي سر كارن كه من اوليش بودم كه فهميدم خواهرمه.

خيلي خوابم مياد خيلي كمبود خواب دارم.

شب خوش

 

 


لینک به نوشته  |   
 
   زندگی مجردی      چهارشنبه شانزدهم آبان 1386-22:6-تبسم   

سلام به همه چطور مطورين؟ خوب هستين ؟

اين دفعه خيلي طول كشيد تا آپ كنم آخه سرم خيلي شلوغ بود

اولا:مامان گلم عزيز دلم جيگرم مي خواستن برن مشهد كه به سلامتي ديروز با قطار ساعت 7 حركت كردن.

اكيپ همه فاميلن . چهار تا كوپه فك و فاميل ريختن تو مشهد . البته تو مشهد به دسته هاي 6 تايي تقسيم ميشن.

 يه جورايي منم بنا بود برم ولي قسمت نشد .

ثانيا:اين هفته همه اش كويز و امتحان و كار عملي داشتيم .

ثالثا:گفتن نگم...

نه بابا جاي خبري نيست. بي خودي يه علامت سوال گنده رو سرتون نذارين.

ديروز با خواهرم و مامانم رفتيم سر خاك مامان بزرگم .من گفتم پس چرا اين ماماني اينقدر معطل مي كنه چي داره به مامان بزرگ ميگه كه يهو بچه خواهرم ميگه: دارن سفارش تورا مي  كنن .دارن ميگن من كه نيستم حواستون به تبسم باشه . اين چند روزه بيارينش پيش خودتون.

واقعا اين بچه خواهراي من خيلي به من لطف دارن.دلشون مي خواد هر جوري هست از دست من خلاص بشن.

حالا هم كه تو خونه تنهام  و خودم برا خودم سروري مي كنم . يعني اصلا نميشه خونه كسي برم يا كسي بياد اينجا .چون من اصلا در خانه  نبيدم.

يه كم تنهايي توهم مي زنم ولي ساعت 12 و 1 كه ميشه از هوش ميرم . ديگه هركسي بياد و بره من نمي فهمم.دزدي ، قاتلي ،.....

(البته اونقدرم خوابم سنگين نيست)

 

تا حالا كه اين دو شب تنها بيديم و نترسيديم .

حالا تو اين مدت زندگي مجرديم طعمشا مي چشيم. ببينم خوبه يا نه البته خدا نكنه من تا آخر عمرم بخوام تنها باشم و بخوام مجردي زندگي كنم

خدا كنه ننه همه جوونا به آرزوهاشون برسن منم برسم.

خوش باشين


لینک به نوشته  |   
 
  پسر همسایه ها     سه شنبه هشتم آبان 1386-23:23-تبسم   

سلام به همگي

يه روز خونه بودم كه زنگ خونه را زدن و من گوشيا برداشتم و پرسيدم كيه كه يه نفر گفت بيا ين در خونه . من فكر كردم خانم همسايه اس

همين طوري بدون روسري رفتم پشت در يهو ديدم پسر همسايه در خونه اس ومن پريدم و در و بستم و پشت در با عصبانيت گفتم چيكار دارين

امرتونا بگين

كه پسره پر رو به من گفت خانم فلاني برين يه چيزي سرتون كنين و بياين من كارتون دارم منم اينقدر حرصم گرفت كه در و بستم ويه چند دقيقه بعد رفتم

وبا خودم گفتم تو فضولي روسري منو نكن برو صداتا درست كن

پسره با اون صدا ضايعش . صداش شبيه مامانش بود . يه كم هم برا رضاي خدا صداش خش نداشت

حالا چيكار داشت؟

هيچي يه سري سوال در مورد سند خونه داشت كه به هيچ جايي هم نرسيد فقط مي خواست بياد منو ارشاد كنه

ديگه هر وقت تو كوچه مي بينمش سرمو بالا نمي كنم از بس ازش حرصم ميگيره با اون صدا زنونش.

يه بار هم سر خرم رفتم مسجد نمازم و جماعت بخونم كه وقتي برگشتم ديدم توي كفشم يه بليط اتوبوس كه

پشتش نوشته شده بود كه اگه دوست داري با من دوست بشي فردا بيا و يه كاغذ سفيد بذار تو كفشت كه چي يعني من حاضرم با تو دوست بشم

منم كه آنچنان آمپر چسبوندم كه وقتي ازمسجد خارج شدم

بليط 10 تومني (البته اين ماله دوران دبيرستانه) و پاره كردم و جلوش پرت كردم

ديگه پاما مسجد نذاشتم و از خودم متنفر شدم كه حالا هم كه اومدم ثواب كنم............

واقعا خودشا كشته بود 100 ريال برا من خرج كرده بود كه منم براش پاره كردم

اينم از ماجرا هاي خوشگل من با پسراي همسايه كه واقعا خودشونا برا من مي كشن.

البته بيچاره فهميد كه با يه هيولا مي خواسته دوست بشه و هر روز خدا را شكر مي كرد كه من جواب منفي دادم

پ ن : كسي از اين ماجرا سو ء استفاده مالي و جاني نكنه

بسه ديگه به خودتون بخندين.


لینک به نوشته  |   
 
  بد شانسی     شنبه پنجم آبان 1386-22:22-تبسم   

سلام به همگی

پنج شنبه با خواهرم رفتیم بازار تا گوشواره بخره .  من اصلا در کیفم و باز نکردم پولا را گذاشته بودم بین کتابم و به خواهرم دادم .

امروز که می خواستم برم دانشگاه کیف پولم نبود . بیشتری ازم زدن .

مااااااااااااماااااااااااااااااااااااانییییییییییییییییییی من کیفما می خوام

بیشتر از دو هزار تومن توش نبود ولی عکسای بچه خواهرم و برادرم توش بود . خود کیفم . کیفم خیلی خوشگل بود.

مااااااااااماااااااااااانیییییییییییییییییییییییی

الهی بره زیر تریلی هیجده چرخ که کیف من و زد .

یه سکه هم خریده بودم

خوبه اونا گذاشتم تو جیب کوچک کیفم  وگرنه اونم زده بودن.

 

صبحم که داشتم می رفتم دانشگاه مغازه داره می خواست دم مغاز ه ا شو آب بپاشه که من سر پیچ تابیدم .

همچین که اومد آب و بریزه یهو منو دید و گفت: ههههههههههههههه

منم نگاش کردم و دوتایی چشامون سیخ شده بود و زدیم زیر خنده .

فکرشا بکن اگه منو ندیده بود خیس آب می شدم.

 

یه استاد داریم اینقدر آروم حرف میزنه که نمی دونین ولی استاد خوبیه همچین بگی نگی هم خوشگله

 یکی از بچه ها نشسته بود کنارمن (از بچه شیطونای کلاسه) یهو به من میگه تبی ببین چه قدر استاد دستاش سفیده منم گفت مررررررررررگ. دیگه اگه از این حرفا زدیا . بابا یه کلمه بگو خوشگله

 ولی دیگه نمی خواد اعضاء وجوارحشا تشریح کنی .

پ ن : اینم از امروز ما ولی هنوز دلم واسه کیفم می سوزه. من کیفما می خوااااااام.

 

 

 


لینک به نوشته  |   
 
  عزیزم     جمعه چهارم آبان 1386-12:13-تبسم   

سلام  سلام  سلام

چه خبرا؟ چکار می کنین؟ خوش میگذره؟ در سلامتی کامل به سر می برین؟ هووپ!

گفتم بچه خواهرم خیلی خیلی برام عزیزه . همون محمد جون که عزیز دل خاله اس ولی به جای اینکه بگه خاله میگه آجی

دیروز رفت سر کیف من و خواست که شکلات برداره منم کیف و از جلوش برداشتم و پرت کردم تو کمد. میدونین بهم چی گفت؟

گفتش آجی عبضی(همون عوضی )

من که از خنده روده بر شده بودم. نمی تونستم اصلا جلو خودما بگیرم .

مامانم میگه برا چی وقتی حرف زشت میزنه تو می خندی .

منم گفتم :آخه خیلی خوشگل گفت.

مامانم میگه انگار خیلی بهت چسبیده .

 ولی خدایی بعضی این حرف زشتا را بچه ها خیلی قشنگ میگن.

 

انگار سرما توی خونه ما خیلی زود اومده مخصوصا توی اتاق من که وقتی می خوابی

انگار از یه جایی سرما وارد میشه و سرت یخ می کنه.

صبحا که بلند می شدم گلوم درد می کرد.

به مامانم گفتم من رفتم بخاری اتاقم و بیارم . می خوامم بشورمش چون تو زیر زمین پر خاک شده. مامانیم میگه حالا شستی روشنش نکنیا . میگم مگه می خوام بزنم تو برق که بذارم بخشکه.

خلاصه تا مامانی حواسش نبود پریدم تو زیرزمین و بخاریو آوردم.

مامانیم که بم گفت: خاک بر سرت !

بکن تا تو هم مثه ماها  صاحب هزار تا درد بشی.

منم گفتم  خیلیم سبک بود

من حال این سو سول بازیا را ندارم که بگم سنگینه و یکی بیاد سرشا با من بگیره .

 اتفاقا راحتم آوردم.

در کل من کارم غیر آدمیزاد.نه؟

اومدم حسابی شستمش و خوشگلش کردم . همچین تر و تمیز و قشنگ آماده اس تا روشن بشه.

خوش باشین و امیدوارم سرما نخورین.

 

 


لینک به نوشته  |