تبليغاتX
تبسم بهار
تبسم بهار
اگر تنهاترين تنها شوم باز خدا هست او جانشين همه نداشتنهاست
قالبهای وبلاگ تماس آرشیو صفحه نخست
  بازی     دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386-8:18-تبسم   

سلام

این آپم به خاطراینکه دل اطلس نسوزه.

چهار اتفاق بزرگ زندگیتون که باید حتما بهش اشاره بشه کدومها هستن؟

1.توی شش سا لگیم بود که داداشم از اسارت جنگ آزاد شد (اون موقع داداشم 24 سا لش بود)

2. توی سن 19 سالگی بهترین سفرو داشتم و اون سفر به کربلا بود . اون موقع همه جای مکان های زیارتی رفتیم و دوباره چند وقته دلم برای اونجا پر میزنه.

3.  توی سن 20 سالگی هم مریضی بابام بود که هنوز بعد سه سال باورم نمیشه و بعد هم فوتشون بود.

4.بقیه اتفاقام کم وبیش خوب و بد داشته و برام عزیز هستن.

 

چهار اتفاق مهم که اگه بهشون اشاره نشه خیلی بهتره ؟

توی زندگی هر کسی اتفا قایی هست که دلشون نمی خواد حتی به یاد بیارن .

منم از این دسته مستسنی نیستم .

 

خلاصه ای از اخلاقتون به اضافه شخصیت و غیره که باید بهشون اشاره بشه ؟

بد اخلاق نیستم یعنی سعی می کنم که نباشم . دلم نمی خواد برا کسی حرفای خصوصیم و بزنم

همه با نگاه اول فکر می کنند که آدم زمختی هستم ولی با اولین صحبت فکر همه عوض میشه.

 از آدمای بد جنس خوشم نمیاد. دلم نمی خواد در مورد کسی حرف بزنم .حتی اگه کار طرفم اشتباه باشه. اگه از دست یکی ناراحت باشم به خودش میگم و حر فی که زده و باهاش روبرم می کنم. برا خودم و به اندازه اش مومن هستم . دلمم نمی خواد کسی فکر کنه من خیلی خوبم . اهل بگو و بخندم . آدم خیلی تمیزیم هستم .برام تمیزی و مرتب بودن خیلی مهمه.اشتباه های آدما و حرفای بی جا و نا حقشون و تا ابد به یادم می مونه و فقط میذارم تا خدا خودش جوابشونا بده. اگه به کسی حرف بی جایی بزنم ازش معذرت خواهی می کنم . سعیم می کنم دل کسی و نسوزونم .

 

 

با در نظر گرفتن چهره "واقعیتون" کدوم یکی از هنرپیشه ها رو برای بازی نقش انتخاب می کنید ؟

اینکه خودم بازی کنم و اصلا دوست ندارم.ولی بازیگرای مورد علاقه ام پرویز پرستویی و فاطمه معتمد آریاست.

 

پ ن : هشتم شهریور با یه اتوبوس وبا یه اکیپ از فامیل میریم مشهد و شمال ،جای همتون و خالی می کنم.

 بعد 7 سال می خوام برم مشهد ،هنوز باورم نمیشه.

پ ن :سوالای اطلس و کپی و پیستش کردم .فونت و رنگش همونه.

 


لینک به نوشته  |   
 
  قسمت      سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386-17:17-تبسم   

سلام

پریروز با خواهرم  رفتیم تعاونی اداره شوهرش که یه کم خرت و پرت بخره

(البته من نمی خواستم برم به اصرار علی کوچولو، بچه خواهرم  رفتم )

 شوهر گرامیشونم برای ماموریت به ارومیه رفته بود

حالا بماند که ما چی خریدیم و اینا و بنده را برای بار کشی بردند ووقتی برگشتیم دیگر جنازه بودیم

علی یه دونه از این اسمارتیس قوطیا خرید . هر چی تو راه بهش گفتم یه دونشا بدم من

انگار نه انگار و می گفت: می خوام بزارم برا بعدم مگه می خوام توش توپ ببندم

اومدیم که پیاده از خیابان چهارباغ بیایم و برگردیم خونه که از بس این علی دور دست و پای من می پیچید . پاش به پا من گیر گرد و پخش زمین شد و همه این اسمارتیسا توی پیاده رو ریخت

جا دشمنتون خالی که دست گذاشت به گریه . دهنشا باز کرده بود و شیون می زد .

یه دونه ته این قوطی بود که اونم نخورد و خودم خوردم .

بعد براش خریدیم ولی خوب بچه باید بدونه که خوراکیاشا با بقیه بخوره .

ولی با حال بود که از اون قوطی اسمارتیس فقط یه دونش موند اونم برا من.

به قول قدیمیا قسمت من بوده.

..................................................................................................

بازی الستومریا:

   اگه بخواید بهترین کارو واسه کسی که دوسش دارید انجام بدید چه می کنید؟

 

اگه بخوام بهترین کارو واسه کسی که دوسش دارم انجام بدم،اینه که باهاش همراهی و همیاری و همدلی داشته باشم و یک رازدار وشنونده خوب براش باشم و بتونم وقتی غصه داره آرومش کنم و مثه یه کوه پشتش باشمو مهم تر از اون اینه که اون بدون که خیلی دوسش دارم.

 

 


لینک به نوشته  |   
 
   ازدواج یعنی چی؟     دوشنبه پانزدهم مرداد 1386-7:59-تبسم   

سلام به همگی

نمی دونستم چی بنویسم ولی خوب یه چیزی نوشتم  دیگه

به نظر شما طرفی که می خواین با هاش زندگی کنید باید چه شرایطی داشته باشه؟

اینکه خوشگل باشه ،پولدار باشه ،مامانا و باباش چه جور باشن والی ما شاا....

واقعا چی ؟

اصلا برا چی ازدواج می کنیم؟

خیلی ها میگن خوب رسمه ،یکی میگه خوب باید یکی خرجمونا بده ،یکی میگه چون دختر فلانی یا پسر فلانی ازدواج کرده باید ازدواج کنم تا چشش دربیاد،یکی میگه برا اینکه می خوام یه همراه و همدل داشته باشم ،بعضی ها هم میگن می خوایم مامان و بابا بشیم و...................

نمی دونم چند تاتون این جوری هستید 

چرا همه میگن ما یه شوهری می خوایم که خونه داشته باشه ،ماشین داشته باشه ،فلان شغل عالی و داشته باشه ،مامانش و باباش ال باشن و بل باشن و.........

یا اینکه میگن ما یه دختری می خوایم  که خوشگل باشه ، باباش وضع مالیش توپ باشه ، جهیزیه خیلی بدن، یه دونه دختر باشه و..................

نمی گم اینا مهم نیستا ولی در حد خودش باشه، خوبه

 چرا دیگه کسی نمیگه می خوام زندگی و با همسرم بسازم یکی و می خوام که مرد زندگی باشه یا زن زندگی باشه . چرا کسی نمیگه یه کسی و می خوام که وفا دار باشه ؛ کسی و      می خوام که خدا شناس و خود شناس باشه ،به قول یکی هوش هیجانیش بالا باشه و .........

چرا ازدواجای حالا اینقدر بی هدف شده . چرا هنوز ازدواج نکرده بحثای خاله زنکی و پیش میارن . چرا از پدر ومادر همدیگه متنفر میشن ،چرا برا هم ارزش قائل نمی شن چرا مادیات اینقدر مهم شده  و خیلی چراهای دیگه........

خیلی حرف داشتم ولی توی این محیط مجازی نمیشه

 

به نظر من ازدواج یعنی عاشق و معشوق شدن . اینکه لحظه لحظه زندگیتو با اون بسازی و یه همراه و همراز خوب برای اون بمونی .

هر نظری دارین بگین حتی اگه با حرفای من مخالفیند.ممنون

یا حق

 

 

 

 


لینک به نوشته  |   
 
  کار ورزی      سه شنبه نهم مرداد 1386-0:47-تبسم   

سلام به همه دوستان گل و گلاب

وای که این کار ورزی هم برا خودش یکی از اون درسا یی که مکافاتی داره

یه هفته اس دارم میرم کار ورزی  توی یه آموزشگاه کامپیوتر

امروز که دیگه از اون روزای پر کارش بود

امروز صبح با یه سری پسر شیطون کلاس ویندوزو مبانی داشتیم . که اصلا سر جا ها شون قرار نداشتند

وای که هر چی مربی میگفت انجام بدین می گفتن اینا را  نگفتین .ما بلد نیستیم

همین طورم  سیستما را دستکاری می کردند . مربی که  بهشون می گفت توی ورد  یه متن  تایپ کنیداین جمله ها را می نوشتن:

پدر عاشقی بسوزه

من را رها کردی در عشق خود

وای که نمی دونید چقدر هرس دادن . مربی هم بهشون می گفت این حرفا برا شما زوده.

آخه پسر راهنمایی و این حرفا .

تازشم  می خواستن  براشون کلاس اینترنتم  بذاریم . که خدا را شکر منصرف شدن .

آخرم یکی از سیستما دیگه باز نشد و لازم شد تا ویندوزشا عوض کنیم .

بعد از ظهر هم با دخترای گل کلاس فتو شاپ بود وای که اصلا درس گوش نمی کردن

همین طور حواسشون به موبایلاشون بود یا اینکه مرتب  می خندیدن.

خلاصه اینم ماجرای هر روزه منه  .

ولی در کل خیلی برا خودم خوب بوده چون یه نکات ریزی توش گفته میشه که برای خودم خیلی جالبه.

امروز خیلی خسته شدم از 6 صبح تا الا ن یه لحظه استراحتی در کار نبوده از بس رو پا ایستادم و راه رفتم . پا هام درد میکنه.

حالا اینکه هیچی بعد از ظهر  یه چیزی رو پا چپم  افتاد که خیلی درد میکنه و سیاه شده و ورم کرده. حالا چی شده رو نمی دونم .

خوش باشین.

   

   

 


لینک به نوشته  |   
 
  روز پدر     چهارشنبه سوم مرداد 1386-23:18-تبسم   

سلام

الان توی سه ساله که تو نیستی

بعضی موقعه ها دلم می خواد زار بزنم برا اینکه تو باید حالا حالا ها میبودی ولی اوسا کریم دیگه اجازه نداد

گاهی موقعه ها دلم برا صدات تنگ میشه .

چشما ما میبندم و توی ذهنم میارم که منو چه جوری صدا می زدی

اگه تو الان بودی زندگی یه جور دیگه ای بود.

ولی یه چیزیا خیلی مطمئنم. اینکه خودتم دلت نمی خواست خوب بشی وهر لحظه آرزوی مرگ و  می کردی

توی تیر و مرداد ماه  که میشه حسابی به مخم می زنه

حوصله هیچ کسی و ندارم.چون تو این ماه ها اوج مریضی تو بود

 

دلم برا مامانی می سوزه که باید من و تحمل کنه. اخلاقم تازگی خیلی گند شده .

می دونم همه اینا را خودت می دونی

حتی می دونم که باهام قهری . برا اینکه  خیلی وقته به خوابم نیمدی .

می دونستی که من صبرم زیاده و حتی می تونم سنگ صبور مامانی هم باشم.

 

توی این سه سال کاری که فقط می تونم برای روز تو بکنم اینه که بیام سنگ قبرت و بشورم و برات فاتحه بخونم ویه گل برات بیارم .

همون کارایی که هر هفته یا دو هفت یه بار می کنم .

بابایی خیلی دلم برات تنگ شده .

ولی بازم روزت و تبریک میگم وامیدوارم بهترین هدیه ها را از مولاو خدای مولا  بگیری .

به اندازه تمام زحمت ها و درد هایی که کشیدی دوست دارم .

یا علی

 


لینک به نوشته  |