تبليغاتX
تبسم بهار
تبسم بهار
اگر تنهاترين تنها شوم باز خدا هست او جانشين همه نداشتنهاست
قالبهای وبلاگ تماس آرشیو صفحه نخست
  امتحانات     جمعه بیست و نهم تیر 1386-17:0-تبسم   

سلام سلام سلام

بالاخره تموم شد دیروز امتحان آخریو دادیم.

ولی تو این مدت اجدادمون اومدند جلو چشمون تا این امتحانا تموم شد.

این شش تا امتحان که ما دادیم هر روزش یه ماجرایی داشت.

 

امتحان اول ساختمان داده که همش الگوریتم نویسیه و یه درس مزخرفیه که نگو .

اطلس که خیلی به خودش زحمت داده بود همه الگوریتما را روmp4 ضبط کرده بود و با اعتماد به نفس بالا وارد جلسه شد .

من بیچاره ، فلک زده کف دستم دو تا کلمه از یه الگوریتما نوشته بودم ولی قبل از اینکه وارد جلسه بشم پاکش کردم.

چشمتون روزه بد نبینه که یکی از این مراقبا دید .هی دور من تابید و چند بار پرسید قبلا پاک کرده بودی یا نه.

منم هی می گفتم : آره به خدا پاک کرده بودم.

چند بار اومدم بگم اگه می خوای تقلب بگیری برو این اطلسی آکله گرفته را بگیر.

هی به این دست لامصب من گیر نده.

 

امتحان دوم ذخیره و بازیابی اطلاعات بود که امتحان خیلی راحتی بود اطی خانوم همه فرمولها را روmp4 ضبط کرده بود.

 

امتحان سوم چند رسانه ای بود که همه فکر می کردیم تستی ولی ساعت دوازده شب اطی زنگ زد و گفت امتحان سوال تشریحی هم داره ولی خوب اینم بدکی نبود .( اطلس پاک اومده بود )

 

 

امتحان چهارم تحلیل سیستم بود.

که همش تستی بود کلاس ما هم شماره صندلی نداشتیم من و اطلس و زهرا و ساناز پشت سر هم نشستیم منم پشت اطی بودم وقتی اطی بلند شد که بره به من گفت تبسم پاشو دیگه بسه منم گفتم اطی سوال 11 چی میشه ( مراقب در یک متری ) اطی هم نامردی نکرد و وقتی داشت می رفت دستش را گذاشت پشت کمرش و با انگشتاش جواب تست را داد . (اطلس پاک اومده بود)

 

راستی زهرا خانوم با پسر خالشون تشریف آورده بودن همه ما را هم یه بستنی مهمون کرد ما که کسی را نداریم مهمونمون کنه  بازم به پسر خاله بعضیا .( از بین ما پنج نفر فقط زهراست که یکی را داره )

 

امتحان پنجم شبکه که همش اطی سرش خواب بود و تخمه میشکست اطی خانوم هم برنامه ها را روی mp4  ضبط کرده بود خودش که این کارها را می کنه ساناز را هم اغفال کرد ساناز یک کری تیو آورده بود ولی بیچاره ساناز اصلا نتونسته بود روشنش کنه افتاده بود اون پاین ماینا .

اطی خانوم هی به ما می گفت چقدر شما بدبختید منم بهش می گفتم شما خنگ تشریف دارید.

 

امتحان ششم زبان تخصصی بود که دمش گرم استاد امتحان خوبی گرفته بود .(اطلس پاک اومده بود )

دیشب هم این پیامک را اطلس برای هممون داده بود :

آه آزادی چه دلچسب و گوارا است آزادیتان را از زندان امتحانات صمیمانه تبریک می گوئیم و از درگاه باری تعا لی یکی یه فقره شوهر باب میلتان تقاضامندیم باشد که من عروسی شماها تلپ بشم . ( من هم از ته دل آمین گفتم )

 

 

برامون دعا کنید که همه امتحانا را قبول بشیم .

خوش باشید .

 

 

 

 


لینک به نوشته  |   
 
  وروجک ها      چهارشنبه بیستم تیر 1386-23:35-تبسم   

سلام  خوبین سلامتین  کیفتون چاقه

بی مقدمه

من دوتا داداش دارم که طبقه با لای ما زندگی می کنند(بالا دو واحده)

بچه های داداش کوچیکه امیر علی ۶ساله و نسترن۵ ساله  و داداش بزرگه ایمان ۹ ساله و شادی ۴ ساله هستند.

دلشونم می خواد همیشه پایین و توی اتاق من باشند.منم با هاشون بازی کنم

(منم اگه حا لشا داشته با شم پایم)

یه روز کی خیلی هرسم دادن بهشون گفتم :خره منم مثه اون عمه شوهر می کنم  و میرم تا تنها بمونید

امیر علی: عمه حق نداری شوهر کنی .

من: چشم.نشستم تا شما دستور بدین .

نسترن: چرا عمه! شوهر کن اسمه بچه اتم بذار تا کشی (در اثر دیدن فیلم اشین بود)

من : باشه حتما. ولی حالا  تو برا من یه ریو زو پیدا کن تا بعد در این مورد باهاتون مشورت می کنم

البته این یه تهدید بود تا بلکه اونا  آروم بشینن

ولی اونا منو بیشتر تهدید کرد ند

ایمان و شادی هم در کل میشه گفت بچه های آرومی هستند ولی خوب اگه آب پیدا کنن شنا گرای ماهریند.

شادی :عمه میشه برام یه کم لاک بزنید یه کوچولو هم برام از اینا بمالید(همینا که می دونید)

من: عمه جون زشته

شادی: اگه زشته پس چرا خودتون می زنید

یکی نیست به اینا بگه من هم سنه شما نیستم . اگه بچه داشتم الان بچه ام داشت تاتی نباتی می رفت.عجبا

ایمان : کاش عمه بچه ات بود ش ما باش بازی می کردیم

من: نه خوداتون ماشا ا.. کمین  . اونم بیاد قاطی شما ها .بشین پنج تا

شادی و نسترن : عمه یه دختر برا ما یه پسرم برا ایمان و امیر علی

من: چشم عمه عزیز م. دیگه سفارشیِ ّ، حرفی ، امری اگه دارین بدین تا اجرا کنم

 

خلاصه اینم ما جرای منه با این چهارتا وروجک  شیطون. ولی در کل بچه های خوبی هستند اگه حوصله نداشته باشم اصلا دور من آفتابی نمی شن .

دلشونم نمی خواد من از دستشون عصبانی بشم .(آخه همچین بگی نگی عصبا نیتای منو دیدن)

خیلی خیلی دوسشون دارم.   

 

 

 

 

 


لینک به نوشته  |   
 
  روز مادر      چهارشنبه سیزدهم تیر 1386-14:39-تبسم   

سلام به همگی

تولد حضرت زهرا (س)بر همگی مبارک

دیدم روزه مادر حیفه یه چیزی ننویسم

فکر نکنم اینجا مادری باشه ولی خوب یه روزی همه مادر میشن نی نی کوچولو دارند

مامان بزرگ میشن

 ولی تا حالا به این فکر کردین که یه روزی نی نی کوچولو داشتین چطوری با هاش رفتار کنید یا همه اش گفتین اسمشا این می ذارم اسمش و اون میذارم

بله خب  اینم مهمه

ولی طرز رفتار با بچه ها خیلی مهم تره

توی کتابی  خوندم برای اینکه بچه هاتون رشد فکریشون بالا بره روزی سه مرتبه اونا را 

در آغوش بگیرید و اونا را نوازش کنید

می دونم که همتون اینا را بهتر از من می دونید ولی گفتم با خودم منم یه چیزی گفته باشم

حالا برا ماماناتون چی خریدین

دیروزبا  خواهرم  رفتیم که یه چیزی بخره

خواهرم :این خوبه

من:آره خوبه بخر (برای خرید اصلا حال ندارم)

خواهرم:اه خوب یه نظر بده

من:به جونه آجی همین خوبه .زود باش

بعد که دیدم هی معطل می کنه منم نظر دهیم گل کرد

بیا اینا بگیر اگه مامان دوست نداشت میذاره برا من

نه این پارچه بهتره اگه  مامانی دوست نداشت من لباسش می کنم

خواهرم: نخیر من می خوام یه چیزی بخرم که مامانی دوس داشته باشه تو هم  می خوای بیا بخر .

خوب بابا من عقده ای میشم از دست میرم

هیشکی منو دوس نداره

خودمم که بودجه ام کم بود یه عکس خوشگل گرفتم که عکس یه دختر با ما ما نیشه وروش

نوشته شده بود

 

مادر

       چه گرم دوستت دارم

 

                                        همیشه در خیال من  ز شعله گرمتر تویی

 

البته قابله مادر خانومی ما را نداره

بازم روزه مادررا تبریک میگم  مخصوصا مادرای شما بلاگ نویسان عزیز را

به امید روزی که همه پدر و مادرای خوبی برا بچه هاتون باشید 

 

 

 

 


لینک به نوشته  |   
 
  وایییییییییی     پنجشنبه هفتم تیر 1386-8:3-تبسم   

سلام به همگی 

خوش می گذره

برام دعا کنید که امتحانامو خوب بدم

این و نوشتم برا اینکه شاید تو امتحانا یه سکته بزنم

چند روز پیش یه اتفاقی برا من افتاد که الان دارم می نویسم مو به بدنم راست شده

چند روز پیش فاضلاب های توی کوچه را سم پاشی کردند

همون روز هم من غیرت کار گرفتم و پا شدم حمام و با جوهر نمک شستم

بعدم خودم می خواستم برم یه دوش بگیرم

در حین استحمام دیدم یه چیزه سیاه از کنار دیوار رد شد

من و بگی پریدم بالا

مامانیییییییییییییییی یه سوسک اومده

وایییییییییییییی مادر خانومی از خونه رفته   بیرون

تنها کاری که تونستم بکنم با اعتماد به نفس بالا یه دوش گرفتم و اومدم بیام بیرون که

دیدم سوسکه دم دره حمام ایستاده

منم پریدم رو دستشوئی فرنگی و هی دعا می کنم این پرواز نکنه

تا اینکه دل و زدم به دریا و در حمام و باز کردم و آنچنان پرشی کردم که فکر کنم رکورد

المپیک و شکوندم.

کتفم  آنچنان خورد به دیوار که سیاه شده  .بمیرم برا خودم.............   

مادر خانومی:خوب بابا این سوسکه از اونور سم زدندند تو هم  از این ور جوهر نمک ریختی  خوب این به امیده یه هوای تازه تر اومده بود بیرون

من:حالا باید سر از حمام ما  درمیاورد  می خواست یه کم صبر کنه من برم بیرون بعد میومد

مادر خانومی:خوب دفعه دیگه میگیم یه زنگ بزنه و بیاد  یا  نامه بده

من:مامانییییییییییی .

حالا از پری روز تا حالا نرفتم حموم اگه هم بخوام برم یه صد دور توی حمام می زنم .

خواهشا  آقایون نگیند خانوما از سوسک می ترسند من خودم یه پسره بکسور سراغ دارم که از سوسک می ترسه 

خوش باشید

  

 


لینک به نوشته  |