تبليغاتX
تبسم بهار
تبسم بهار
اگر تنهاترين تنها شوم باز خدا هست او جانشين همه نداشتنهاست
قالبهای وبلاگ تماس آرشیو صفحه نخست
  خیلی اصفانیه      دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386-8:3-تبسم   

سلام به همه دوستان

اومدم با یه پست نسبتا بهتر از قبلی  

الان حالم خیلی خوبه چون امتحانه طراحی صفحات وب  نمرش خوب شد وخوشمه

می خوام یه کم اصفانی بنوسم

البته بعد یه لغت نامه برای  آی کیوها می زنم

کاری به قضیه داستان نداریم بلکه اصل کار رو این اصطلاحاته اصفا نیه

 

پی روز من سوار تا کسی شدم نیمی دونم نا غافلی یه پسره لق ماسی که انگار صب به صب نون و شلنگ می خورد از کجا پیداش شد.

 تو تاکسی همچین پک وپن نشسته انگار ارثه آقاشه! دلم می خواست یه دله نفت بریزم رو سرش آ بعد یه گوگرد بش بزنم.

یه چیزیم مثه سماخ بالون دستش گرفته  که نصفیش تو رو من بود

خلاصه به یه مکافاتی رسیدیم .

وقتی پیاده شدم بش گفتم:انگار خیلی سره خودت معطلی .

زیر زبونمم  گفتم : آکله بیگیری.

 

آشنایی با اصطلا حات:

نا غافلی:اتفاقی (ف را با کسره بخوانید)

لق ماسی :لاغر مردنی ( ل را  با کسره بخوانید)

صب به صب:صبح ها (ص را  با ضمه  بخوانید)

نون و شلنگ:کنایه از آدم دراز

پک و پن:گل و گشاد

گوگرد:کبریت

سماخ بالون: سبد. آبکش 

سره خودت معطلی : از خود راضی

آکله بیگیری:............. (ک را  با کسره بخوانید)

نمی خواد شما ها هم  بدونید بد آموزی داره.

 

این اصطلاحاتی که من گفتم و بیشتر قدیمی ها  استفاده می کنند وکمتر جوونها استفاده می کنند

ولی یکیش هست که من خیلی دوسش دارم!؟

همین آخریس دیگه "آکله بیگیری " نهایت اینه که از یه نفربدت  بیاد  میگی آکله بیگیری .

حالا شما ها به کسی نگیندا بعد میاند منو  ترور می کنند.

 

 

 

 

 


لینک به نوشته  |   
 
  خسته ام     جمعه بیست و پنجم خرداد 1386-7:41-تبسم   

سلام

چند وقته خیلی دلم گرفته

دیگه خسته شدم دارم دق میارم

دلم نمی خواست توی وبم غصه هامو بیارم همو نطور که برا هیچ کس نمی گم ولی دیگه داشتم می تر کیدم.

شاید خیلی از شما ها برا یه نفر حرفاتونا می زنید ولی من از اون آدمام که که همه حرفامو تویه دلم می ذارم حتی به بهترین دوستمم هیچی نمی گم

حتی به خواهرم یا هرشخص  دیگه ای.

وقتی خیلی غصه ام می شه یه آهنگ خیلی غمگین می ذارم و می شینم خوب گر یه هامو

 می کنم .

اگه یه نفر که منو بشناسه این مطلب و بخونه باورش نمی شه برا اینکه همه فکر می کنندمن  خیلی شادم ولی من دلم می خواد فقط غصه هام برا خودم باشه و نه برای بقیه .

هر موقع هم که خواستم برا کسی بگم انگار دهنم بسته می شد ویکی گلوما فشار میداد.

یه جورایی فکر می کنم هیچ کس منو درک نمی کنه و هیچ کس تو شرایط من نبوده و اتفاقایی که برا من افتاده برا هیچ کس به غیر از من نیفتاده.

برام دعا کنید خیلی خسته ام..

 

  خواستم بگم هر چی که هست

   مهر سکوتم نشکست

  بغضی گلومو باز گرفت

  من کم شدم مندر..م

  راستش زبونم بند اومد

  بختک رو وازه سایه کرد

 رفت و خلاء منو گرفت

 من موندم و سکوت درد

 هرچی تو فکرم بود نبود

 خالی شدم از کلمه

 خواستم که راحتم کنه

 خسته شدم یه عالمه

 

 به خوبیه خودتون ببخشید.

(در ضمن فکر تون منحرف نشه من نه عاشقم ونه کسی عاشقمه)

 بعد امتحانا با یه پست خوب و شاد میام.

 


لینک به نوشته  |   
 
  شانس من      جمعه یازدهم خرداد 1386-17:59-تبسم   

سلام به همه دوستان

می خوام از روز پر بار  سه شنبه بگم

روز سه شنبه ساعت 6 سر خیا بون ایستادم تا تا کسی بگیرم و برم دانشگاه یه اقایی  هم با من ایستاده بود

خلاصه بعد از یه ده دقیقه ای تاکسی اومد سوار شدم اقاهه  هم اومد عقب سوار شد

وسط راه دیدم یه چیزی به دستم خورد رو مو بر گر دوندم دیدم اقاهه  یه نوار کاست به طرف من گرفته.(بهش میاد یه ده تا زن و بچه داشته باشه .به همین خاطر می گم اقاهه)

من :این چیه؟

ا قاهه :بگیرش نوار موسیقیه

من:برا چی؟

اقاهه :ببر گوش کن

من: نه خیلی ممنون نمی خوام

رومو از اون طرف کردم  و اخمامو کشیدم توهم وبعد پیاده شدم که اونم با من  پیاده شد

حالا من از هر طرف می رم اونم میاد

اقاهه:ببخشید خانوم یه سوال داشتم

من:اقا من با شما هیچ حر فی ندارم

اقاهه:من چند وقته شما را سر خیابون دیدم

من: من با شما هیچ حر فی ندارم  مزاحم نشید

هنوز هم داره میاد

یه تا کسی دیدم که فقط یه نفر جا داشت پریدم توش هر چی فحش بود به خودم و این مرتیکه دادم.بدنم مثه بید داره می لرزه.

حالا چرا به خودم فحش میدم !به این اقبال و شانس خو شگلم .

بابا من نه آرایش داشتم نه تویه کوچه هر هر و کر کر میکردم

اخه من چیکار کردم که این فکر کرده من اهل حالم(قابل توجه دکتر ما نو لو)

از همش اعصاب خورد کن تر این بود که بهش میومد سی و دو به با لا با شه

حالا دارم برا اطی تعریف می کنم

اطی:خوب می خو استی نوار و بگیری گوش می کردیم بعد بهش می دادیم

من:انگار نفست از جایه گرم بلند میشه اگه می گر فتم که فکر می کرد ازش خوشم اومده

عصر ساعت 4 برگشتیم سوار تا کسی شدم

راننده:خانوم شما مجردین یا متاهل

من:هیچکدوم پیاده میشم

فکر کنم همه حالشون امروز بد بود. همه هم شیرین عقل شده بودن که از من خو ششون اومده بود.

نمی دونن از چه د یوی خوششون اومده.

حالا یه کسی به این دکتر مانولو بگه اگه  بعضی مردا بخواند به دختر یا زنی نگاه  کنند  کاری به ارایش و تیپ بد ندارند .اصل فر هنگ وشعور و ذات آدم ها ست .

حالا خو د مونیم همه را برق میگیره من و  چراغ نفتی .

 

 

 

 

 

 


لینک به نوشته  |   
 
  تنهایی     سه شنبه هشتم خرداد 1386-0:41-تبسم   

سلام خوبیند خوشیند سلامتیند کیفتون چاقه

خدا را شکر

اگه اینو نمی نوشتم حتما نفرین این شب پره و کامپایلر برآورده میشد

در قسمت معرفی نگفتم که من فرزند آخرم و اینکه خواهر و برادری تو خونه نیستن

همه خدا را شکر رفتند و فقط گل گلاب تبسم خانوم در کنار خانواده هستند که اگه به این

مادر خانومی باشه بد شون نمیاد ما را هم بفرسته به..................

 

حالا این و گفتم بر اینکه  جمعه صبح  برادرم تلفن زد و گفت:ما می خوایم بریم یه 24 ساعت قمصر و کاشان وشما ها هم بیاین بریم 

( من بر خلا ف اطی با مسافرت خیلی میو نم خوب نیست (این تهرانم این زورکی ما را برد))

 

من:شنبه پروزه باید تحویل بدم نمیام ولی اونا شاید بیاند

حالا خانواده گرام بدشون نمیاد برند ولی حالا به خاطر من می گن نه..

منم لارج بازیم گل کرد و گفتم برا چی می گین نه شما که کاری ندارین بیایند برین

من که بچه نیستم

 مامانم:تو تنهای و می ترسیو از این حرفا......

من: فرض میکنم ازدواج کردم شوهرم رفته مسافرت(تو دلم غلط کرده)

خلاصه به یه مکافاتی اینا را راضی کردیم

 

ساعت پنج بعد از ظهر جمعه رفتند .من موندم و خونه.

یه کم نشستیم پا کا مپیوتر که خواهرم زنگ زد که میایم دنبالت بریم بیرون

من:می خوام ساعت 9 یانگوما ببینم اگه تا 9 بر می گردین بیاین دنبالم

خواهرم:اره بابا ما بر می گردیم تا اون موقعه

بالاخره اومدند و رفتیم جا تون خالی پل خواجوتاااااااااسا عت 12

اینکه من و گول زدند

 

من و ساعت 12:15 گذاشتند در خونه و رفتند (البته هی می گفتن نمی ترسیو می خوای پیشت بمونیم ولی من می گفتم نه نه نه)

منم نذاشتم عرقم خشک بشه نشستم پا کا مپیوتر و تو نت و ................

تا اومدم بخوابم ساعت 2 شد .که یه صدای خیلی بدی اومد

پا شدم یه دور تو سالن زدم و اومدم خوابیدم ولی تا ساعت 3 بیدار بودم

ساعت 6صبح هم رفتیم دانشگاه و ساعت   5بعد از ظهر  خونه بودم

یه کم اومدیم بخوابیم که تلفن زنگ زد

بعد از تلفن هم زنگ در خونه را زدند .بله عمه ام اومدن خدا حا فظی مکه

از اونجایی هم که خانواده نیستن می مونن تا بیاند شون

پس نتیجه اینکه عمه جان شام تشریف دارن و نتیجه بعد اینکه من باید شام درست کنم

ساعت 9 شب هم خا نواده گلم رسیدند.

حالا من موندم و این همه تنهایی

من:مامان خانومی دفعه دیگه هر جا خواستین برین یه پلا کارت بزنید  سره کوچه .

فقط همسایه ها نیمدن به من سر بزنن.

 

ولی خدایش بد نبود فقط تو تنها یی همچین بگی نگی وهم میگیرتت ول عادت می کنی.

حالا به نظر شما من خیلی تنها بودم.

 

 

 

 


لینک به نوشته  |