تبليغاتX
تبسم بهار
تبسم بهار
اگر تنهاترين تنها شوم باز خدا هست او جانشين همه نداشتنهاست
قالبهای وبلاگ تماس آرشیو صفحه نخست
  حقش بود     چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386-1:51-تبسم   

امروز ما درس شبکه داشتیم

درسی که من خیلی دوسش دارم

من همیشه  ردیفه دوم می نشستم امروز از شانس بد من همه ردیف جلو نشسته بودن

منم با اطی و سانا و زهرا رفتیم اخر کلاس

من توی کیفم یه کم آجیل داشتم که توسط خود اطی خانم پسته و بادوماش خورده شده بود

به اطی یه تعارف زدم که اینا یه کم تخمه داره میخوای بهت بدم(هنوز استاد نیمده)

این اطی خانومم اگه بهش تعارف کردی دو دستی میگیره

حالا استاد اومده سر کلاس

من:اطی دو تا کلمه برای محض رضای خدا بنویس

اطی:من حالشا ندارم حسش نیست

من:خاکبر سرت کنن من نمی دونم تو چه جوری دانشگاه قبول شدی

اطی:تو ناراحت خودت باش من درساما به موقع می خونم

من:حالا  امتحان پایان ترم مشخص می شه

حالا این اطی داره  جیرینگ جیرینگ تخمه می شکنه

سانا:بابا تبسم اینا چیه میاری دانشگاه دیگه از اینا نیاریا

من:بابا من اینا آوردم موقعی که تو اتوبوس حالم بد میشه بخورم

من چه می دونستم این می خواد همه اش و بخوره

حالا کاش آروم می خورد صدا تخمه شکوندنش روی  اعصا ب ما بود

اطی:این تخمه ها را بگیر دیگه دلم نمی خواد

من:مرگ بخوری همه را خورده تازه میگه دلم نمی خواد میخوای بیا منا بخور!

حالا نوبته اس ام اس بازی با یاسی خانومه

طاقتم نداره میخواد اس ام اسا که یاسی داده را برامون بخونه

تازه موبایلشم روی سای لنت نذاشته

فکرشا بکن درس این هفته شبکه سخت باشه بعد یکی مثه این اطلس بقل دستت باشه که یا حرف میزنه یا تخمه میشکونه یا اس ام اس بازی میکنه

دلم میخواست سنگ توی سرش بزنم

استادم که قربونش برم میگه و میره

من:استاد وایسین(همون صبر کنید)

بابا اصلا این استاد اینجا نیست .در عالم شبکه سیر می کنه

این اطی هم مدام میخنده

من:مرگ تو هم هی بخند

اطی:خوشه خودم که نمی نویسم

من:حالا اون موقع که جزوه می خوای کسی نیست که بهت بده ما بهت می خندیم

اطی:از تون می گیرم

من:دلمون به حالت می سوزه وگرنه عمرا بهت بدیم

استاد هم یه پروزه میده برا اون هفته

بچه ها:استاد دو هفته دیگه تحویل بدیم

استاد:این برنامه یک ساعتم بیشتر کار نداره

زهرا:استاد برای شما بله ولی برای ما دو ساله نوری طول میکشه

اطی:آخ جون اون هفته خودم نیستم

استاد:کسی بدون پروزه سر کلاس نیاد .هر کسی هم غایب کرد ازش نمره کم میکنم مگر اینکه موجه باشه

اطی:من چیکار کنم

من: هاااااااااااااااااااااااییییییییییییییی دلم خنک شد  حقققققققققققتتتتتتتتههههههه.................

حالا اطی خانم  مامانتا اون هفته  بیار تا غیبتت و مجاز کنه

به نظر شما حقش نبود به خدا از اول  تا اخرکلاس  روی اعصاب ما راه می رفت

 

 


لینک به نوشته  |   
 
  ناز نکن     پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386-12:16-تبسم   

ایلیا از بس فیر فیر کرد این خاطره یادم اومد .امیدوارم زود خوب بشه

زمستون پارسال من سرما خوردگیه شدیدی خوردم ازهمه بدتر سرفه هام بود

طوری که اطی زنگ میزد خونه به من میگفت:تو هنوز خب نشدی؟چنقذه طول کشید؟

من خودم تنها میرفتم دکتر و میومدم

هر بار دکتر رفتن منم دست کمش سه تا آمپول روش بود

این همه امپول زدیم و خوب نشدیم

 دوباره رفتم دکتر البته این بار توی یه درمونگاه رفتم درمونگاهم خیلی شلوغ بود

تا اینکه نوبته ما شد و رفتیم پیش خانم دکتر

وای خدایا دوباره آمپول

بابا من پنج تا آمپول زدم

دکتر:اشکالی نداره

اومدم توی صف تزریقات ایستادم

  حالا من تو صف ایستاده بودم

از همه سن کم تر من بودم همه  خانومایه ازدواج کرده

شوهر این خانوما به دنبالشون بودند انگار میخواستند برند اتاق عمل

یه خانوم با دوتا بچه نشسته بود و گریه میکرد

شوهرش بهش میگفت :عزیزم ترس که نداره

یه نفر دیگم مرتب به شوهرش میگفت:وایییییییییییییی من میترسمممممممممممممممممممممم

خلاصه خیلی ناز کردند و ناز کشیدند

از این حرفای دری وری ( (بی خودی(فایده ندار )) از این حرفا که زن و شوهرا با هم میزنن) خیلی به هم گفتند

منم با خودم گفتم: اه همه یه خریا دارند براش ناز کنند  ما که اون خرم نداریم

اومدم خونه برا مامانم قضیه رو تعریف کردم

مامانم در جوابه من گفت:اگه اون خرم بود تو براش ناز نمی کردی حواستو جمع کن که دیگه سرما نخوری

حالا یعنی اومدم برا مامانم خودمو لوس کنم

 با خودم گفتم: بابا تبسم ول کن (خره تو از کرگی ناز نداشت)

در کل اینقدر برا هم ناز نکنید فکر مردمم بکنید

البته به خانوم واقایونه متاهل بر نخوره ولی می خواستم بگم: بعضی خانوما بلدند عشوه خرکی برا آقایون  بیاند .که این یکی از مراحل ازدواج های خرکیه 


لینک به نوشته  |   
 
       دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386-22:1-تبسم   

دیشب یکی از دوستان گرام دبیرستان زنگ زدن و گفتن که دو تا پسر سراغ دارم با امکانات و شرایط خوب

یکی از این شازده ها هم سن خودم بود(یکی به این بگه بیکاری میخوای ازدواج کنی)

یکی دیگه هم سی سالش بود

منم عصبانی شدم و به دوستم گفتم :اگه خوبن چرا خودت جواب مثبت نمیدی؟

حالا مامانم داره بالا و پائین میره که گوشیو بده به من

منم به مامانم میگم اینقدر هرس نخور من حالا حالا در خدمتتون هستم

خلاصه دیشب خواستگار دک کنی به خوبی انجام شد(( اگه بلد نیستیند بیایند تا خودم یادتون بدم ))

ولی شبش درست خوابم نبرد چون که تا حالا به شرایط مرد آیندم فکر نکردم (( منم واسه چه چیزایی خوابم نمی بره ))

ولی اگه از یه دختر و پسر راهنمائی بپرسی برات صد تا شرایط ردیف میکنن که تا حالا به فکر من و امثال من نرسیده

 


لینک به نوشته  |   
 
       دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386-22:0-تبسم   

سلام به همه وبلاگ نویسان عزیز

شاید قلم من به پای نوشته های شما نرسه ولی خوب هرکس یه دلنوشته ای داره.

من تبسم ۲۳ سالم ودانشجوی نرم افزارهستم و اهل  اصفهان  نصف جهان هستم وشهر مو با هیچ جای دنیا عوض نمی کنم.

تا حالا توی عمرتون چقدر به خاطر چیزهائی که آرزوشا داشتین به خدا التماس کردین چقدر ازش خواهش کردی و چقدر گفتی خدا خدا خدا.............تا یه حاجته کوچیکت برآورده بشه 

شاید خیلی ها بگند اصلا حاجتی نداریم یا اینکه خدا مهربونه که ما  تا لب باز کنیم خدا توی دستمون گذاشته خیلی هام میگن اصلا ما نگفته خدا براورده میکنه که  میترسیم خدا ولمون کرده باشه .

ولی من از این دسته آدما هستم که برای یه کاره کوچیک باید دعا بخونم که خدایا این جور بشه یا نشه من فلان کارو میکنم .

من ادمی هستم که برای نزدیکترین دوستمم حرفامو نمی زنم ودیگه امروز زدم به سیم اخر و گفتم حرفامو توی وبلاگ مینویسم شاید یه کم از غصه هام کم بشه شاید با نظرای شما به یه جائی برسم.

 


لینک به نوشته  |